باز هم فاجعه یی دیگر دوباره صدها حرف و شاید و اما و اگر و دوباره دستهای زیادی که به سمت هعراب نشانه رفته.باز هم مقصری نیست و می توان به عوام قبولاند که اعراب ناراضی مقصرند و باز شکاف و باز تفرقه و باز...
سوالی ذهنم را مشغول کرده؟آیا فلسفه ی دخالت اعراب با منطق و عقل سازگار است كمي بهتر نگاه كنيم.در استاني زندگي مي كنيم كه بخش زيادي از جمعيتش را اعراب تشكيل مي دهند در چنين شرايطي عده اي فرضيه ي بمب گذاري توسط اعراب ناراضي را مطرح مي كنند،فرض كنيم فرضشان درست باشد اعراب نژادپرست بمب گذاري مي كنند و جمعيت زيادي كشته و مجروح مي شئند جمعيت زيادي از مردم همين استان كه مسلما جمع كثيري از انها را ...!!!اينجاست كه به بمبست مي رسيم!مسلما گروه نژاد پرست و افراطي هيچگاه خون هم نوع خود را به زمين نمي ريزد.چه كسي پشت پردهي اين آشوبها و مايل به سياه نمايي چهره ي اعراب است؟!
ميدونم اين ربطي به موضوع وبلاگ نداره،شايد فقط يه تخليه ي روحيه واسه من باشه،
بچه تر كه بودم،فكر مي كردم دنيا هر چقدر هم كه بزرگ باشه بالاخره يه روز تهش پيدا ميشه و مشخص بود كه توي همچين دنيايي زياد احساس گمگشتگي كه نمي كردم هيچ،خيلي جاها هم مغرورانه ادعام مي شد يكي از اين زمينه ها شعر و ادبيات بود،البته تقصيري هم نداشتم،اونقدر با جايزه هاي مختلف بادم كرده بودند و به گوشم خوانده،كه باورم شده بود .خيلي طول كشيد تا مختصات دنياي اطرافم دستم بياد و ياد بگيرم دنيا پايان نداره و من در آ نقطه ي آغازين هستي و عشق ايستادم،اين تكه را خيلي دوست دارم قديمي است اما هنوز محبوب اينجا به يادگار مي ذارم به شرطي كه همين جا بمونه ،البته ارزش پخش شدن رو هم نداره،بيشتر سوگلي خودمه همين و بس.
من ز تو پرسيدم،
من و تو يعني چه؟
تو بگو من با تو،
يا تو با من هستي؟
و تو نجوا كردي،
من و تو يعني ما
من به تو دل بستم،
تو به من پيوستي....
رويا
باز هم صحفه ي سفيد ديگر و هزار حرف نگفته و قيچي نا پيداي ترس درون كه مي برد و پنهان مي كند و سكوت را به بزم مي نشيند!
چه كرده و به چه محكوميم؟نمي دانم....
اما اين را خوب مي دانم كه بيش تر انچه به سرمان مي ايد را وام دار خود و دوستان هم كيشمان هستيم ،آنهايي كه فكر مي كنند نگه داشتن اين قوم جز بودن در خود و بريدن از جامعه و پذيرش غلط باور :؛ هر كس از ما نيست دشمن است؛نيست.و يا به همان سبك و در سويي ديگر آنهايي كه فكر مي كنند براي اينكه خودشان و فرزندانشان بتوانند در اين جامعه سربلند زندگي كنند بايد دست از هويتشان بشويند و خود را از آنچه باعث تحقير و عقب ماندگي شان مي شود دور بگيرند،كار كرد هاي منفي گروه اول كه به بدنامي جامعه ي اعراب در اين سرزمين و مجال بد گويي بد خواهان منجر شده، شايد علتي باشد براي نوع پنهاني از فرار مغزها كه در آن تحصيل كرده ها و روشنفكران به گمان بقا، اصالت خود را انكار مي كنند،حال آنكه اگر كمي شجاعت به خرج دهند،شايد بتوانند از نو باور خود و اطرافيانشان را به حقيقت مهمان كنند،به حقيقت عظمت يك انسان وقتي دوباره در آغوش فرهنگ خود زاده مي شود......بسياري از دوستان هم كلاسيم،استادان و مدرسانم،آشنايان صاحب نام و تحصيل كرده ام كه مايه ي مباهات و افتخار اطرافيانشان اند،عرب اند اما اين حقيقت را بايد به زور از زير زبانشان بيرون كشيد!!به چه جرمي از هويتشان فاصله مي گيرند؟ فقط از ترس از دست دادن موقعيت اجتمايي شان؟براي اينكه بتوانند رشد كنند و باقي بمانند همانند يك انسان؟و اين ترس نهفته و حرف هاي نگفته سال هاست كه دارد به آتشمان مي كشد و آمال نسل هامان را به نيستي سوق مي دهد و هويتمان را به تاراج مي برد،حرف اول و آخرم يكيست،خودمان مقصريم به خاطر هزار حرف نگفته و قيچي نا پيداي ترس درون كه مي برد و پنهان مي كند و سكوت را به بزم مي نشيند!
رويا
روزهاست كه چيزي ننوشتهام ، نه اين كه جازده باشم ، فكر كردم شايد نشاندادن قلب من و دوستانم را سوهان ميكشد ، خواب خوش و آرام آنهايي را كه فكر ميكنند انسانيت را پاس داشتهاند ، به هم بريزد!
امروز مطلبي ميخواندم سرشار از همان حرفهاي تكراري ...
هر جا واژه ي عرب را ميبينم و ميشنوم سطرهايي از اعراب ماقبل اسلام پيش رويم رديف ميشود ، انسانهايي آدمكش و خونخوار و بيفرهنگ و تمدن.
و بلافاصله مقايسههايي ميبينم با ايران باستان با تمدن و فرهنگ!
به عنوان يك عرب ايراني به خود افتخار ميكنم از اين كه گذشتهي كشورم گذشتهي درخشان با فرهنگ و تاريخي غني بوده است . اما سؤالي هميشه در ذهن من چرخ ميخورد: از كجا به كجا رسيدهايم! آن اعراب به اصطلاح وحشياكنون كجايند؟ و ما كه كبادهي فرهنگ و شعور و تمدن را ميكشيم ، كجا ايستادهايم؟!
كمي واقع نگر باشيم ، اروپا نيز قبل از رنسانس و عهد جديد سرزميني بود كه مردمش بويي از فرهنگ و تمدن نبرده بودند حتي معني اصول اولييهاي چون حمام و آب را هم نميدانستند!اما حالا چه كسي ميتواند به جرم گذشته ، زير سؤالشان ببرد ! با حرف نميشود پيشرفت كرد!من دختر عربي هستم كه قلههاي پيشرفت و ترقي را در حالي ميپيمايم كه هم نسلان فارس زبانم با تكيه برگذشته حال خويش را فراموش كردهاند. نه عرب بودن من افتخار است و نه فارس بودن آنها و هيچكدام نبايد دست آويزي براي تمسخر و فراموشكردن واقعيتي چون انسانيت باشد. از رختخواب رخوت و خوام نگري برخيزيم و ياد بگيريم به جاي اينكه ديگران را مورد تمسخر قرار دهيم خودمان را بسازيم، تمدن يعني اين!
رویا
