دوستت دارند،دوستت دارد،دوستت.......
اما همه ی اینها قبل از آن است که بدانند تو یک دختر عربی!
عرب بودن به تنهایی مسئله ای نیست،از نظر آنها تو می توانی ترک کنی!مشکل این است که تو دختر عربی هستی که به هویتت اهمیت می دهی و به آن افتخار می کنی.
بین قوم گرایی و دوست داشتن کسی که هم تیره و تبار توست،زمین تا آسمان تفاوت است.از اولی تقریبا هر انسانی متنفر است و دومی همان چیزیست که من و امثال من برایش می جنگیم.می کوشیم تا یکدیگر را دوست بداریم تا دوستمان بدارند،می کوشیم تا همه ی حقوقی را که به عنوان یک انسان،یک شهروند،حق داریم از آن بهره مند شویم بدست بیاوریم،می کوشیم تا در عین حال اینکه رسوم مثبت گذشتگانمان را حفظ می کنیم و زبان و گویشمان را پاس می داریم،در تعامل با جامعه ی اطرافمان احترام متقابل را نگه داریم.می کوشیم تا طوری باشیم که با افتخار بتوانیم بگوییم که هستیم.
دوستی می گفت:از وقتی که به یاد دارم آسمان همین رنگ بوده و هست!
امثال تو را نژاد پرست می دانند،برای همین محرومتان می کنند مگر آنکه فراموش کنید و سعی کنید عادی باشید!این همه جنجال برای چیست؟
من به این فکر میکردم که شاید آسمان همیشه غبار گرفته باشد و اینکه نژاد پرست چه کسیست؟ظالم یا مظلوم؟!!
سالهاست که قوم عرب با وجود اینکه درصد زیادی از جمعیت این خطه را تشکیل داده اند،از کمترین حقوق شهروندی و رفاهی بر خوردارند.مظلوم محکوم است محکوم به فقر و فلاکت،اما مجرم نیست و نژاد پرستی جرم است جرمی که جز مافیای قدرت کسی نمی تواند در آن دست داشته باشد و مسلما مظلوم را راهی به مافیای قدرت نیست!
نفهمیدم منظور دوستم از عادی بودن چه بود،عادی بودن یعنی آنکه ترک باشم یا لر باشم و یا ترکمن و بلوچ؟(گرچه هر کدام از این ها شاید چون من قربانی باشند)!عادی بودن یعنی عرب نباشم یا یعنی انسان نباشم یا دنبال ریشه ها و هویتم نباشم؟!!عادی بودن یعنی چه؟
و جنجال کدام است؟من ملیتم را زیر سوال نبرده ام چون من یک عرب ایرانی هستم با خون یک دختر ایرانی بر خاک ایران.
حکومت فدرال را دوست دارم اما حکومت کشور،مشکل اصلی من نیست،سیاست را به سیاست مداران وا می نهم.قوم گرا و نژاد پرست نیستم چون از درد و رنج هر انسانی قلبم به درد می آید با هر رنگ،در هر کشور و زیر هر پرچم،انسانها از نظر من برابرند.
اما حرف هایی هم برای گفتن دارم!
من احساس می کنم که کسی حقم را خورده!احساس می کنم که در زندانی اسیرم که به همه ی میله های اطرافش برق وصل است.حتی نمی توانی میله های زندانت را در دست بگیری و فریاد بکشی!
احساس می کنم که خواسته هایم و وابستگی هایم را از من دریغ کرده اند.مثل کودکی که عروسکش را از دستش بگیرند یا پستانکش را....
عروسکی که مادر دوخته،مثل همان که مادر بزرگ برای مادر دوخته بود!
بزرگ شده ایم،خیلی بزرگ تر از آنکه بفهمیم دلبستگی هامان را می توانیم شریک شویم،مثل عروسک هامان،اما نمی توانیم دلبستگی کسی را از او دریغ کنیم.
بزرگ شده ام،خیلی بزرگ تر از آنکه دلبستگی ام عروسک پارچه ای ام باشد!
حالا به کتابها و لباسها و خاطراتم وابسته ام.
دوستی (از سر دلسوزی) می گفت:کتاب سیاسی چیز خطر ناکیست!!می دانستم کتاب سیاسی یعنی چه!دیروز نسخه ی عربی "پیامبر و دیوانه"(جبران خلیل )را ورق می زدم یکی از همکلاسی هایم کتاب را در دستم دید و گفت:"این سیاسی بازیا رو در نیار"
و من نفهمیدم کتاب خواندن به زبان مادری چه ربطی به سیاست دارد مگر نه اینکه هر انسانی آزاد است تا به هر زبان زنده ی دنیا که بخواهد بخواند ؟!
بزرگ شده ام و دیگر مادر موهایم را دو طرف نمی بافد و گل نمی کند.موهایم را می بندم و رویش را می پوشانم گاهی با شال،گاه مقنعه.دوست خوبی دارم که حتی در دانشگاه عبا سر می کند.وقتی راه میرود نگاه های متعجب دیگران را به سو ی خود بر می گرداند و من هیچ وقت نفهمیدم که چه چیز در دلبستگی اش به این لباس نهفته که خشم عده ای و تعجب عده ای دیگر را به همراه دارد!!این را هم نمی فهمم که چه چیز من و امثال مرا از پوشیدن لباسی که مغایرتی با حد پوشش جامعه ندارد و در عین حال ریشه در هویت گم شده مان دارد باز می دارد؟از چه می ترسیم،نمی دانم.....
شاید خیلی بزرگ شده ایم که زبان مادری یادمان رفته و وقتی بهم می رسیم خجالت می کشیم به زبان خود سخن بگوییم!آری بزرگ شده ایم و یادمان رفته که بودیم و که هستیم.
بزرگ شده ایم و ترانه هامان را کسانی که حتی یک واژه ی عربی نمی دانند زمزمه می کنند اما خود از زمزمه ی ترانه ای به زبان مادری عاجزیم!!
می خوهیم دوستمان داشته باشند،عامه ی جامعه عرب ها را دوست ندارند.
از نظر مردم شهر من عرب یعنی دشمن،یعنی همان کسی که شهر را بمباران کرد ،یعنی همان کسی که بمب گذاری می کند،عرب یعنی القاعده،یعنی تروریست یعنی.....
اینها را بارها شنیده ام.دیروز یکی از همکلاسی های خواهر کوچکم همین حرف ها را به او زده بود.
لبه ی تخت نشستم و موهایش را شانه زدم و بافتم،اشک هایش را پاک کردم و برایش گفتم میدانم که او تروریست نیست!من هم نیستم و همه ی خانواده ام و همه ی دوستانم و همه ی اطرافیانم و....
من عرب هستم اما عراقی نیستم همان طور که هر عراقی بعثی نیست.عرب هستم اما دشمن نیستم اینجا شهر من هم هست هر انفجاری بیش از آنکه جان غیر عرب را بگیرد دامان هم کیشان مرا خواهد گرفت.من عرب هستم اما جز القاعده نیستم خدایم خدای آسمان بی ستاره ی شب است آسمان بی ستاره ی همه ی آدمها.و با ریختن هر خونی مخالفم،خدای آسمان بی ستاره ام خودش جزای ستم کار را خواهد داد.دستم را حتی به خون دشمن هم آلوده نمی کنم،دشمن هم انسان است و ریختن خون هر انسانی گناه.....
تروریست نیستم چون خود قربانی تروریسم دولتی به جا مانده از دوران پانیرانیست هایم که پنهان و آشکار در همه ی لایه های زندگی روزمره ام ریشه دوانده.
می خوهیم دوستمان داشته باشند،دوستتان داشته باشند،دوستم داشته باشند!اما نه به قیمت فروختن ریشه هامان.
جایی دوستی برایم نوشته بود:الله معاک یا حبیبتی
حق با اوست،خدای آسمان بی ستاره با من است و دوستم دارد.همان خدایی که جدای از عرب و فارس و ترک و لر و کرد بودن به خاطر انسان بودن ،دوست می دارد.حتی با عبا،حتی وقتی به زبان مادری سخن بگوییم،حتی با عروسک پارچه ای که مادر دوخته،و در دست دختر بچه ی عربیست با چشمانی خیس اشک که گویای این است که هم بازی هایش تحقیرش کرده ند......
خدای آسمان بی ستاره دوستمان دارد ،دوستم دارد ،دوست.................
دلم هواي گريه دارد،اين جور وقتها جز شعر هيچ چيز به كمكم نمي آيد.اينبار آنچه از ذهنم جاري مي شود شعر نيست.شايد بتوان مرثيه اش ناميد.براي زنده ماندن برادر كوچكم دعا كنيد............
اي خداي آسمان و اين همه شام سياه
اي خداي لحظه هاي سردو كشدارو تباه
اي پناه خستگي هاي تن خاكي من
از تب سوزان ظلمت بر تن و جانم بكاه
......................................................
روزگاري آسمان آبي و با ما يار بود
رونق دور فلك بود و زمان پر بار بود
يك ورق خورد و دگر ردي ز فردايي نماند
يا سياهي بود و يا ردي ز غم در كار بود
.......................................................
رد شب بر ديده ي خونين گريانم نشست
تار و پود زندگي با تيغ جور و غم گسست
هر چه كردم تا نريزد جام لبريز اميد
پاسخي حاصل نشد جز اينكه جامش هم شكست
......................................................
اي خداي آسمان تيره و سقف كبود
خالق ما و من وگيتي و هر بود و نبود
من همانم كه شبي در كوچه هاي بي كسي
با دلي لبريز از ياد تو مي خواندم سرود
.......................................................
واژه واژه،خط به خط از حفظ بودم اي خدا
در دل تاريك شب مي خواندم و جستم تو را
شب سحر گشت و دوباره شام شد صبح دلم
چشم چون بر هم زدم ديدم ز دل گشتي جدا
.........................................................
جام اميدم شكست و بند ايمانم گسست
دست احساسم بريد و پاي احسانم شكست
اي خداي آسمان تيره و سقف كبود
در دمي رفتي و جايت كفر و غم در دل نشست
.........................................................
شام دل يلدا شد و صبح سحر تاريك و دور
شب سياه و تيره و خالي ز پرتو هاي نور
دور وبر كفر و سياهي و زمين مهد فساد
من پر ازمن، خالي از هر چيز و لبريز غرور
.......................................................
دل پر از قهر و سياهي،پاي سستم بر زمين
نيستي نزديك و پستي و شرارت در كمين
مست و لرزان و تكيده،جام خودخواهي بدست
از خلا پر،خالي از معناي آزادي و دين
.......................................................
خاطرات صبح صادق در دلم جايي نداشت
دل ز هر جا رانده گشت و يهر و ماوايي نداشت
شبسرود هر شبم از ذهن فرارم پريد
گم شدم در ظلمت شامي كه فردايي نداشت
........................................................
يك شب اما صد هزاران شب براي من گذشت
لحظه هايم تيره ماند و صبح صادق بر نگشت
مانده ام اكنون ميان راه با پاهاي سست
مي نويسم از سحر،از خاطرات و سرگذشت
.........................................................
گفتن از مكر و تباهي جرم نا بخشودنيست
گر چه مي گويند حرف حق هميشه گفتنيست
بردن اسم گنه كاران عالم نا صواب
هر كه با هر شب نشيني در بيفتد رفتنيست
......................................................
من مقصر،مجرمم،جرمم قصور
حاصلم زندان ظلمت،خالي از نور و سرور
شب نشينان پاكباز و حاكم شب بي گناه
من به فكر قفل شب در فكر كوچم ياعبور
........................................................
ذست هايم بسته و چشمان خيسم رو به ماه
اي خداي آسمان تيره از رنجم بكاه
مي سپارم حق و عدل و روشني را به خودت
تا مگر باشي تو بر فكرم و بر حرفم گواه
.....................................................
اينكه ظلمت يا تباهي از كجا ريشه دواند
يا چه دستي شب نشينان را بر اين مسند نشاند
پرسش نا گفته ي جان و دل هر شبرو است
دل اسير و عاقبت ناگفته ها ناگفته ماند!!!
نمی دونم چی بگم!گویا اینجا مشکلی پیش اومده!تا جایی که من یادمه من فارسی نوشته بودم.....جمله به جمله!خواهش می کنم به دقت بخونید و این بازی مسخره رو تموم کنید چون شما دوستان عزیز منید و واسم مهمید.....
1تارا جان من عربم و ایرانیم حتی اگر درصد کمی(8/1)ریشه در خارج این خاک داشته باشد!قبول کن اطلاعاتت به قول دوستمان در باره ی اعراب و ریشه شان خیلی ناقص است.شهری هم که نام بردی در بحرین است نه عراق که همه خوب می دانیم چند صباحی بیش نیست که از خاک وطن جدا شده!پس 8/1 را هم بی حساب شدیم!
2تارا جان تو در کانادا مهاجری ولی اعراب خوزستان جزیی از این خاکند این بزرگترین فریادمان است که ما میهمان نیستیم برای همین هم هست که حق داریم از دولت کشورمان خواسته داشته باشیم مثل 2 روز تعطیل در سال بجای این همه ایام سوگواری برای جشنی که آیین دلپذیریست برایمان!
3آری عرب برای نژادی جز عرب جنگیده! دنبال کتاب نگرد گواهش سنگ های همان بهشت زهراست .جوانان عربی که آنجا خفته اند اگر به قول تو نژادپرست بودند خیلی قبل از انکه سپاه دست و پا شکسته ی اوائل انقلاب و نیروهای حکومت نوپای جمهوری اسلامی به اینجا برسند می توانستند برای عرب و عراق بجنگند نه آنکه با دسته خالی روزها مقاومت کنند بنام وطنشان ایران!ایرانی که مسلما درصد زیادی از جمعیتش عرب نیستند.....
4 من عکس تو فکر می کنم عرب را این کوچک انگاری خود به اینجا کشانده آری یاد نگرفته اند به خود و استعداد هایشان افتخار کنند........
ياسين جان حالا مي رسيم به حرف هاي تو !گناهي نيست چون تو هم از خيلي چيز ها بي خبري!آري حق با توست من نمي توانم عربي صحبت كنم و اين دليليست بر تاييد حرف هايم كه در نطفه خفه مان كرده اند!در جامعه يي كه عرب بودن جرم است پدر و مادر من نخواستند ....بگذريم !!!در جواب جمله ي ديگرت مسلما هر كس به قوم خود گرايش بيشتري دارد اما خوب است اين را بداني كه من دوست كردي دارم كه گهگاه برايش متن هايي مينويسم در باره ي تبعيض قومي(مسلما نه قوم عرب!!)و قصد اوليه ي ايجاد اين وبلاگ آنچنان که نامش هست همه ي اقوام در تبعيض بود،اما به دلايلي(عدم آشنايي دوستم با اينترنت و عدم اگاهي دقيق من از مشكلات آنها)اين چكيده ي تبعيضات قوم عرب است.....
در باره ي اعتراضت به بي فرهنگي هاي جامعه!تو هم محكومي،اگر برخي باور هاي غلط و بدور از فرهنگ اعراب را-كه البته در جامعه ي شهر نشینشان دارد به زوال مي رود هم در- نظر بگيريم اين شيوه ي استهزا تو را هم نمي توان شكلي از فرهنگ تلقي كرد(ببخشيد اگر رك بود اما بازتاب جملاتت همين معني را داشت)
جوب مورد سومت را درباره ي حفظ وطن دادم حفظ خلق عرب هم مسلما آرزوي همه ي ماست كجايش ايراد دارد من نمي دانم،آرزوي پستي نيست كه؟
خبر نگار نمي دانم كدام شبكه ات هم مسلما بعد از سفرش به 1 يا 2 كشور عربي خوهد گفت اعراب بي فرهنگ و تروريست نيستند همان طور كه هر ايراني عرب نيست هر عربي هم جز القاعده نيست...... (البته اگر سفرهایش چون پخش زنده از بغداد دست کاری نشود!حتما برو فیلمش را ببین.....)
چهارم!آقاي شاهرودي نسبش از فاميلش پيداست وقتي مي گويم اطلاعاتتان در باره ي اعراب ضعيف است حق دارم!تا بحال واژه ي معاود به گوشت خورده؟معاود؟يعني عودت داده شده!آقاي هاشمي شااااااااااهرودي،مثل خيلي از روحاني زاده هاي حوزه ي شهر نجف از ايران به عراق رفته و پس از كسب درجات لازم فقهي به خاك ايران برگشته و.....پس عرب نیست!در ضمن مطمئن باش يك نفر وزير عرب از چندين و چند وزيري كه در اين همه كابينه و اين همه سال آمدند و رفتند خود گواهي بر تاييد حرف من و همان تبعيض است گر چه كرد ها در اين زمينه از ما مظلوم ترند
در آخر تعصب نه! نژادپرستي هم نه!اما من به عنوان يك عرب ايراني به قومم و هويتم افتخار ميكنم.....
لطفا بقیه ی این بحث را موکول کنید به زمانی که اطلاعاتتان برای بحث کردن کافی باشد!مظلوم نیازی به شلاق اضافه ندارد وقتی همه ی پیکرش خونین و پاره پهرا است حتی اگر ضربه سهوی باشد............
در آخر امیدوارم جرم نباشداگر به زبان عربی بگویم: الله مع جمیعکم!
خدايا دلم گرفته و همه چيز مثل حكايت هزار و يك شب شده!آسمان دارد زار مي زند ،خوش به حالش،بغض فرو خورده ي من هوس بزم نشيني چشمانم را ندارد...
بايد از همه چيز بگويم و حق ندارم حرفي بزنم،جايي خواندم اينجا جاييست كه سخنرانان حق حرف زدن ندارند ولي بقيه مي توانند با صداي بلند در كوچه و خيابان حرف بزنند،آري اينجا همان جاست.....
امروز يكي از دوستانم از لغو مجوز جشني كه براي عيد فطر تدارك ديده بودند خبر داد آن هم درست 1 ساعت قبل از شروع برنامه!!خدا مي داند مهمان هاي دعوت شده هزينه ها و....را چه كسي پاسخ گوست!!و جالب تر از همه جرم برگزار كننده ها ست!محكوم به اينكه جايي جمله ي تبريكي را به زبان عربي نوشته اند!!
مي دانم چه بايد گفت ولي نمي دانم چگونه مي توانم حرفم را به آناني كه مي فهمند ولي نمي خواهند بشنوند حالي كنم؟!و باز جمله ي پدر در گوشم مي پيچد:
(اوني كه خوابه مي شه از خواب بيدارش كرد ولي اوني كه خودشو مي زنه به خواب نه!)
وقتي نوشته ي تارا را خواندم چهار ستون بدنم لرزيد،مطمئنم كه تكان خورد!آري بغض فرو خورده ام را قورت دادم و با چشماني باز تر از قبل دوباره خواندم.....
باورم نمي شد كسي كه شانه به شانه اش قد كشيده و شعر خوانده و ترانه از بر كرده ام...او هم!؟
تا اينجا مي دانستم چه مي خواهم بگويم اما نمي دانستم چگونه!حال حتي نمي دانم چه مي خواهم بگويم،نمي دانم اين صحبتيست با تاراها، يا كلاف سر در گم احساس خودم است كه مي پيچد و دور گردنم محكم تر مي شود يا حكايت عيد فطريست كه به كام دوستانم زهر شد؟
تارا جان من عربم!ايرانيم(بيش از همه ي ...)نمي گويم مسلمانم،خدايم خداي محمد هست اما خداي مسيح هم هست و خداي همه ي آنهايي كه در شب هاي بي ستاره به آسمان زل مي زنند...اين كه عيد فطر عيد مذهبي مسلمين است براي من همان قدر مهم است كه نوروز جز اعياد ايران باستان و اهورامزدا،اما بنام خداي همه ي ادم ها من معترضم!!معترض به اينكه چرا در سرزميني كه قوم عرب هم در ان ساكن اند ما بايد روزها و روز ها سوگواري تعطيل بر تقويم هاي ديواريمان داشته باشيم اما تنها يك روز عيد تعطيل!و چرا وقتي بخواهند لطفشان را شامل حالمان كنند از نوروز باستان ايرانمان مايه مي گذارند و عرب بودنمان را جلوي ايراني بودنمان قرار مي دهند؟سوال من اينجاست كه آنهايي كه زير پرچم اسلام ايستاده اند ولي حرمت خداي اسمان بي ستاره ي محمد و زرتشت و مسيح را نگه نمي دارند چگونه علم بر پا كرده اند وقتي كه دوستان مرا از فرياد يك جمله يا نوشتن يك خط به زبان مادري منع مي كنند؟اگر از ديد آنها هم بنگريم مگر زبان مادري اعراب همان كلام الله و زبان كتاب اسمانيشان نيست؟مگر....
جايي خطي جمله اي در كتابي بنام قانون اساسي به حق قوميت ها در داشتن زبان مادري و مدرسه و زندگي مثل يك انسان تاكيد کرده،جايي وقتي روزي مادر گفته بود كه اين حرف ها سياسي است و نبايد به زبان بيايد،گفته بود سرم به كار خودم باشد!مادر جان من سرم به كار خودم هم هست درس ها كمي سخت شده من هم خوبم فقط مي خواهم كمي قدم بزنم نفس بكشم و ترانه بخوانم!من حرفت را مي فهمم اما نمي دانم چرا اين روزها خواندن قانون اساسي هم،جرم است ... حتی اینکه عده ای جوان تحصیل کرده عیدشان را هم دور هم و با مجوز جشن بگیرند اگر عرب باشند جرم است حتی ترانه خواندن به زبان مادریشان.........
اين روزها جواناني را مي بينم كه به لباس هاي عربي در خيابان ها راه مي روند هين روزها شنيدم كه كساني به قصد كشت در چند اقدام مشابه دست بر همین جوانان بي گناه بلند كرده و متواري شده اند،و باز زنگ پرسش ذهنم!يا عرب بودن جرم است و كساني قصد ريشه كن كردنمان را دارند يا از آن هم بد تر! كساني قصد مشوش كردن جو جامعه و دامن زدن به شكاف هاي قومي اند؟چرا ؟نمي دانم!
آسمان اشك هايش تمام شد ،مي دانم زمين دلش از دست اسمان پر شده مثل دل من از روزگار،از همه چيز نوشتم جز بغض فرو خورده ي احساسم كه مثل هميشه راه گلويم را بسته! هنوز هم نمي دانم چه بايد مي نوشتم،دوستي بحق مي گفت كه:واژه ي پاياني براي هر كسي كه خود را ايراني بداند بدرود است.........
در گذار عيد!
دلم گرفته و واژه هايم گم شده،مي دانم چه بايد بگويم ولي فكري ديگر مثل ميان پرده هاي اعصاب خورد كن وسط فيلم ها،مدام رشته ي افكارم را مي برد!
مي نويسم اما اگر نتوانستم حق مطلب را ادا كنم به دلتنگي غريب اين غروب پاييزي ببخشيد،كاش ياد مي گرفتم وسيع و تنها باشم اما افسوس كه تنهايي اشكهايم، وسعت دلتنگي هايم را جواب نمي دهد دلم گرفته ولي بايد از عيد بنويسم،از شادي!!مثل دلقك مادر مرده اي وسط صحنه گير افتاده ام و به خود مي پيچم!كاش مي شد مغزت را هم مثل كامپيوترت دوباره سازي كني!كسي نمي داند چگونه مغزم را فقط براي چند لحظه مي توانم خاموش كنم ؟كاش وقتي روشن شود همه ي برنامه هاي saveنشده اش پريده باشد!!!دل من گرفته و دل شهر كوچكم در تب و تاب عيد پرپر ميزند......بچه كه بودم به دوستان عربم غبطه مي خوردم كه دو بار لباس عيد مي خريدند و عيدي مي گرفتند يكي عيد نوروز و ديگري عيد فطر!و جالب آن بود كه هر در را مفصل و كامل برگزار مي كردند،پدر مي گفت اعراب و كرد هاي عراقي مراسم سنتي ايران باستان چون نوروز و مهرگان و... را از ما هم بهتر برگزار مي كنند و من باز هم غبطه مي خوردم كه چرا ما يك عيد كمتر داريم؟و پدر مي گفت خدا را شكر كنم كه در خوزستان زندگي مي كنم،اينجا حداقل بساط پذيرايي و جشن پابرجاست ،در بقيه ي نقاط كشور عيد فطر بين عامهي مردم(اگر از خانواده هايي كه گرايشات زياد مذهبي دارند بگذريم)تنها برگ تعطيلي بر تقويم هاي ديواريست.....
جالب اينجا بود كه دوستان عربم گاه تا دو سه روز بعد به مدرسه نمي آمدند و وقتي هم ميآمدند مشق هايشان را ننوشته بودند و بهانه شان اين بود كه عيد است!
يكي دو بار مادر چيزهايي گفت در باره ي افزايش تعطيلي عيد فطر،من خوشحال بودم ولي نمي داني چرا همكلاسي هايم نه !بر سر اين موضوع بحث هاي عميقي شد كه در كلاس كوچك ما هم نمود داشت،يكي از بچه ها مي گفت:عرب ها مي خواهند تعطيلات نوروز را بدزدند!و پدر برايم توضيح داد كه طرح مجلس اين است كه از 13 روز تعطيلي نوروز كم كند و به عيد فطر بيفزايد!الان كه به اين موضوع خوب فكر مي كنم ميبينم بازي كثيفي بيش نبوده!خواست عده اي معلوم الحال در دستگاه حكومتي كاستن از عرق ملي و ايرانيت و ريشه هاي ايران باستان و افزودن به شاخه هاي مذهبي و اسلامي و ايجاد تغيير در فرهنگ رايج بود،و چه مانوري بهتر ازعلم كردن خواست اعراب براي افزايش تعطيلي فطر!آن هم تنها از راه كاستن از نوروز!با خود فكر كرده بودند ملت را به جان هم مي اندازيم و خود به خواسته مان مي رسيم!سوال اينجاست كه چرا از اين همه روزي كه هيام سوگواري اعلام كرده اند و مردم دربرخي روزهايش جز خانه نشيني و وقت گذراني چاره اي ندارند نمي كاهند و بر فطر نمي افزايند!؟يكبار كه چنين حرفي را با استاد معارفم مطرح كردم به چوب بي ديني و بي توجهي به ايام الله و شهادت بزرگان دين فلكم كردو من ساكت شدم!!!اما در ذهن به اين فكر مي كردم كه مگر عيد فطر جز ايام الله نيست و آيا در دين من ارزش عزاداري ها از اعياد بيشتر است؟و آنجا بود كه براي لحظه اي به مسيحيان غبطه خوردم كه حتي در كليساهاشان هم شادند و ساز مي زنند در حاليكه ورود ساز به مساجد ما......بگذريم،چيزي به عيد فطر نمانده.....
فردا عيد شروع مي شود و فردا عيد تمام خواهد شد،!تقريبا آنچه را كه بايد نوشتم ،اما مي دانم حق مطلب ادا نشد، من هنوز هم دلم گرفته و نمي دانم واژه هاي آخرم را كجاي پستوي ذهنم گم كرده ام؟!
دستها همان دست هاست و پاها همان پاها،در چشمان اين كودك هم همان برق مظلوميتيست كه در چشمان بقيه ي همكلاسي هايش ،معلم همان معلم است و كتاب همان كتاب،گوشه ي كلاس كودك به تخته زل زده و معلم خشمگين به كودك ظاهراً خنگ روبرويش،داد مي كشد :من نمي دونم با سالي چند تا از شما عرباي زبون نفهم بايد سر و كله بزنم،صدايش در نمي آيد، از مدرسه متنفر است،نمي داند چرا مادر قبلاً به او نگفته كه عرب بودن كار بدي ست،اشك در چشمانش حلقه زده،سرش را پايين مي اندازد تا كسي اشك هايش را نبيند،با صداي معلم به خود مي آيد:فردا به مادرت مي گي بياد مدرسه،آي با توام وقتي بات حرف ميزنم جوابمو بده،تو مگه زبون آدم سرت نمي شه؟پاشو برو دفتر تا مدير خودش تكليفت رو روشن كنه و.....
وسط همان كلاس،روبروي معلم،دختركي با چشمان گريان به معلم مهربانش نگاه مي كند،عزيزترين شاگرد كلاس از جا بر مي خيزد و دنبال دختر بچه ي عرب زبان بيرون مي رود،ديگر معلمش را دوست ندارد به چه جرمي دوستش را دعوا كرد؟شايد حق با معلم است بسعاد زبان نفهم است ،او حتي نمي تواند فارسي را درست صحبت كند،چه رسد به اينكه بنويسد يا بخواند.....
دفتر مدرسه و مدير كه با ديدن بهترين دانش آموز مدرسه اش خارج از كلاس جا مي خورد،حرف هايش را گوش مي كند و در عرض 5 دقيقه همه چيز را محض خاطر سوگلي شان بهبود مي دهد،معلم بار ها سعي كرده دوستان بهتري برايش پيدا كند،جايش را در كلاس عوض كرده تا با بچه هايي معاشرت كند كه از لحاظ مالي و فرهنگي با او برابري كنند ،ولي نمي داند او چرا دست از سر اين دختربچه ي عرب ـبسعادـ بر نمي دارد،بسعاد در سايه ي حمايت هاي دوست و معلم جديدش پله هاي ترقي را 2 تا يكي طي مي كند آنچنان كه معلم از ديدن كارنامه ي پايان سالش شگفت زده مي شود،آن دو رتبه هاي 1 و 2 مدرسه را از آن خود كرده اند و لبخند زنان دست در گردن هم از كلاس بيرون مي آيند،بسعاد به پدرش فكر مي كند كه در بيمارستان بستريست ميداند كه با ديدن كارنامه به او افتخار خواهد كرد،و دوستش به رفتار معلم،اگر مي دانست كه او،سوگلي و شاگرد محبوب مدرسه يك دختر بچه ي عرب است!به پهناي صورتش مي خندد،نمي داند بايد امشب خدا را براي چه صدا بزند،شكر از اينكه به صلاحديد خانواده عربي بلد نيست وفارسي را خيلي خوب حرف مي زند يا گله براي اشكهاي بسعادها،روزي كه امثال او ديگر كنارشان نباشند. جايي ديگر، وقتي ديگر ،كودكي به تخته ي كلاس زل زده ،از مدرسه متنفر است و از......
نميدونم چي ميشه گفت
4 صفحه متن گزارشي كه با همه ي احساسمم نوشته بودم را براي پدر خواندم.مي دونستم ته دلش خوشحال مي شه از اينكه بفهمه خودم را يك دختر عرب ايراني ميدانم،لبخندي زد و پرسيد :مي خواي باش چي كار كني؟ گفتم:تو نشريه ي دانشگاه چاپ مي كنن،تو هويت هم مي ذارمش،كمي اخماش رفت توي هم،چايش رو با حالتي عصبي سر كشيد،نگاه معني داري بم كرد و گفت:نمي خواد مسئوليت قبول كني!بشين سر درست،اينا همين توري هم دست از سر ما بر نمي دارن،اين تبعيض و جدايي همه جا ريشه داره،كاريشم نمي شه كرد،بعد براي هزارمين بار گفت:اوني كه خوابه مي شه از خواب بيدارش كرد ولي اوني كه خودشو مي زنه به خواب نه!
راست مي گفت،مردم اين جامعه همه با مزاميني مثل برابري و عدل و انسانيت،احترام به كيش و فرهنگ و قوم اطرافيان آشنا هستند اما نه در عمل....اين آتشيه كه همه رو مي سوزونه،كنار اتوبان قدم مي زدم و به حرف هاي پدر فكر مي كردم،به آتيش......
برگه ها رو كنار كامپيوتر گذاشته بودم تا
وقتي از كلاس برگشتم 4صفحه گزارش رو تايپ كنم،برگه ها نبودن،هر چي گشتم پيدا نشد!
و پدر اينبار با آرامش چاي مي خورد..........
رویا
