دلم تنگ است.حرفهای برادرم دریک گوشم می پیچد و صدای وجدانم در گوش دیگر......
خیلی چیزها را باید دید خیلی چیز ها را باید شنید و خیلی چیزها را باید فهمید و فهماند!اما مهم تر از همه ی اینها چیزهاییست که جز دیدن و شنیدن و فهمیدن باید حس کرد.....
گل زیباست خوشبوست و وصفش مدهوش کننده.اما لطافت گلبرگش زیر دستان نوازش گر احساس ما چیز دیگریست.این یک روی سکه است و روی دیگرش شیرازه ی فکر من!
بعضی وقت ها دستت را بر گلبرگ گل ها می کشی.بعضی وقتها بر خار بیابان.بعضی وقتها بر دست یار و گاهی بر سنگ و خاشاک....
من زاده ی خاک جنوبم.برادرم هم....و هر دو از تلالو هزار رنگ آبی کارون در شب های بی ابر و انعکاس نور بر آبی مواجش لذت می بریم...
من او را دوست دارم و او مرا.دو انسان با دو فکر در دو قالب....
همدیگر را دوست داریم و ادعا می کنیم که یکدیگر را می فهمیم.اما گهگاه در اصول اولیه ی فکری جلوی هم ایستاده ایم.
همین دیروز با نهایت مهربانی مثل کسی که با پنبه سر ببرد برایم توضیح داد که اعتقادی به هویت به این شکل که من به آن می اندیشم ندارد و وقتی بحث کردیم جملاتش را این طور خاتمه داد که اعتقاد شخصی او این است و من اضافه کردم که همیشه نظرش برایم قابل احترام و مقدس است
و او اضافه کرد که :اگه حرفم رو به تو نزنم آخه به کی بگم و من ماندم و احساسم و قلبم و حرف های نگفته یدرونم ذهنم نجوا می کرد و صدایش با صدای گرم برادرم در هم می آمیخت.کدام را باید می شنیدم؟برادرم نجوا می کرد و ذهنم می گفت:
کسی جز قشر روشن فکر یک قوم نمی تواند جلوی خرد شدن وسایش تدریجی شاخص های مثبت فرهنگی آن قوم را بگیرد .کسی جز خودمان دست نوازش بر سر کودکانمان نخواهد کشید و کسی فرزندانمان را از زیر بار شنیدن جملات تمسخر آمیز و شهروند درجه دو بودن نمی رهاند.من وبرادرم.من و دوستم من و....تو و........
مقصودم از پاسداری از هویت نه به معنای تقسیم بندی خودی و نا خودی و این چنین اراجیف حک شده در قالب های قدیمی مان از قوم گراییست.بلکه خواستن و دوست داشتن و نگه داشتن همه ی آن چیز هاییست که از خود داریم و اگر از دست بدهیم نابود میشوند.یادم آمد که:
نوروز پارسال من و پدر جایی اطراف خرمشهر بودیم پدر پشت فرمان و من خیره به مناظر اطراف.بین جاده های مال رو نهر های آبی نظرم را جلب کرد و پدر برایم توضیح داد که این ها نهر هاییست که بدست پیران این خاک حفر شده و سابق بر این بوسیله ی این نهر ها نخلستان های این منطقه آبیاری می شده است.سالها گذشت و پیرمردانی که راز پر کردن این نهر ها را با جزر و مد رود در سینه ی خود داشتند مردند و سر شان هم برای همیشه مرد.حالا جهاد به هزینه ی بسیار سعی می کند راهی برای آبیاری نخلستان ها بیابد!و در جواب بهت من که چرا کسی رازشان را نیاموخت؟!پدر فقط لبخند تلخی زد!
می دانم احتمالا می خواست بگوید به همان دلیلی که نسل تو هم لحظه لحظه پاره هایی از فرهنگشان را فراموش می کنند به همان دلیلی که معنی ساده ترین رسوم و آیین میهمان داری و میهمان دوستی را که از خصوصیات مثبتیست که اعراب به آن شهره اند را نمی دانند به همان دلیلی که ......
بیش از یک سال است که با پدر به گشت و گذار تازه ای نرفته ام.هم او گرفتار است و هم من بی توجه شده ام!دلم می خواهد اطراف اهواز را بگردم شاید اینجا هم نیاکان حرف نگفته ای برایمان به یادگار گذاشته باشند.شاید نخلی تشنه باشد شاید حرفی نگفته.......
كلمــــات
يأخذني من تحت ذراعــي يزرعني في إحدى الغيمات
والمطر الأسود في عينــي يتساقــــــط زخات زخــات
يحملني معه يحـــــــملنـــي لمــســاء وردي الشـرفات
وأنا كالطـفـــلة في يديـــــه كالــريشة تحملها النسمات
يهديني شمسا يهديني صيفا وقطيع السنــونـــــــــوات
يخــبرنـي أنـــي تحـفتـــه وأســـاوي آلاف الـنجــمات
وبأني كنز وبــــأني أجمل مــا شـــاهـــد مــن لوحــات
يروي أشياء تدوخـــني تنسيني المرقص والخطوات
كلمات تقلب تاريخـــي تجعلني امــرأة في لحظات
يبني لي قـصراً من وهم لا أسكــن فــيه ســـوى لحظات
وأعـــــــود لطــاولـتـي لاشــيء معــي إلا كلــمــــــات
كلمات ليسـت كــالـــكلمات لاشــيء معــي إلا كلـمـــــــات
نزار قباني
راستی!
امتحانم را سپری کردم!نمی دانم کدام سخت تر است امتحان زندگی یا خواندن کتب قطور زیر دستم؟هر دو را پیروز خواهم شد!(بماند که برای پاس شدن دست دعا برداشته ام!!!!!)
تعدادي از دوستان اين چند روز امتحانات را بر اين بنده ي حقير نمي بخشايند و خواستار ترجمه ي فارسي ترانه ي فالگير هستند،اين هم از ترجمه!!!باشد تا از ميزان offlineهاي درخواستي شما كاسته گردد....
پيروز باشيد:رويا
فالگير
نشست
نشست(زن)و ترس در ديدگانش بود
به فنجان واژگونم به دقت نگريست
گفت:پسرم اندوهگين مباش
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم به يقين شهيد مي ميرد
آن كه در راه محبوب جان بسپارد
پسرم،پسرم
بسيار نگريسته ام و ستارگان را بسيار مرور كرده ام
اما فنجاني شبيه فنجان تو نخوانده ام
بسيار نگريسته ام و ستارگان را بسيار مرور كرده ام
اما غمي كه مانند غم تو باشد نشناخته ام
سرنوشتت بي بادبان در درياي عشق راندن است
و سراسر زندگي ات كتابيست از اشك
و تو گرفتار ميان آب و آتش
با وجود تمامي سوزش ها
و با وجود تمامي پيامد ها
و با وجود اندوهي كه ماندگار است در شب و روز
و با وجود باد،گردباد و هواي باراني
پسرم ،پسرم عشق بر جاي مي ماند
عشق زيباترين سرگذشت هاست
به زندگي سوگند در زندگي ات زنيست با چشماني شكوهمند
لبانش چون خوشه انگور
و خنده اش نغمه مهرباني
موي پريشان او چونان مجنون به اكناف دنيا سفر مي كند
پسرم زني را اختيار كرده اي كه قلب دنيا دوستدار اوست
اما آسمان تو باراني ست و راه تو بسته ي بسته
و محبوبه ي قلب تو در كاخي كه نگهباناني دارد در خواب است
هر آنكه بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آنكه به خواستگاريش برود،
از پرچين باغش بگذرد
و گره ي گيسوانش را بگشايد،
پسرم ناپديد ميشود،ناپديد
پسرم
پسرم به زودي در همه جا به جستجوي او خواهي پرداخت
از موج دريا و مرواريد هاي كرانه ها سراغش را مي گيري
و در مي نوردي و مي پيمايي دريا ها و دريا ها را
و اشك هاي تو رود ها را لبريز خواهد كرد
و غمت چون فزوني مي يابد درختان سر بر مي كشند
پسرم اما روزي باز خواهي گشت نوميد و تن خسته
وآن زمان از پس گذار عمر خواهي دانست
كه در تمامي زندگي بدنبال رشته اي از دود بوده اي
پسرم،معشوقه ي دلت نه وطني دارد ،نه زميني و نشاني
وه چه دشوار است پسرم عشق تو به زني كه او را نام و نشاني نيست
پسرم،پسرم
اين هم از ترانه هاي درخواستي شما!!كتاب و جزوه هايم دنبال صاحبشان مي گردند مي دانم جايي در اين زمين پر از تباهي در حاليكه
شب سياه همه جا را گرفته كسي نشسته و عبدالحليم برايش فالگير را با سوز زمزمه مي كند،روحش شاد.......
برادرم فرهاد دلش گرفته بود عاشق شده بود و برای عشقش بیستون را تکه سنگی می دید که باید با خاک یکسان شود.نمی دانم چه حالی دارد آن عشقی که در خاک و بلا باشد اما فرهاد همه را به جان خرید.نمی خواهم بگویم به خواستش رسید یا نه،نه!نمی خواهم بگویم تیشه را خود بر زمین گذاشت یا از دستش به خاک افتاد.نه!نمی خواهم بگویم از پای افتاد یا از پای درآوردندش.نه!اینها حرف هایم نیست.برادرم فرهاد عاشق بود شاید عاشق شراره ی پاکی چشمان شیرین.برادرم فرهاد شیرینی زندگی را بر خاک پاک بیستون فدا کرد تا دستان سیرینش را بدست بیاورد.عاشق نیستم شاید هرگز لیاقتش را هم پیدا نکنم شاید هیچ شراره ای چشمانم را آنقدر که چشمان فرهاد به افق دوخته بود به دور دست ها ندوزد.برادرم فرهاد را کشتند.کجا به خاک سپرده شد نمی دانم!شاید بر خاک بیستون شاید.....شیرینش هم رفته.او را هم جایی به خاک سپرده اند.بیستون پابرجاست و کودکی من کودکی فرزندانم کتیبه ای را در ذهن دارند و قصه ای را که مادر زمزمه می کند از مردی که می خاست کوهی را با تیشه اش با خاک یکسان کند.روز سختی بود خسته ام و فردای سخت تری در راه است.صبح در محوطه ی بیمارستان قدم می زدم آدم هایی با کفش های جورواجور با مارک ها و قیمت هایی که زمین تا آسمان تفاوت داشت دور وبرم حرکت می کردند آدم های متفاوت که همه یک وجه مشترک داشتند و آن نگرانیشان و سرعت گام ها و قدم هاشان بود شاید عزیزشان داشت از دست می رفت آدم ها از هر قوم و گروه،فارس یا عرب میآمدند و می رفتند و عزرائیل نگاهش با نگاه پیرمرد نگهبان درب ارژانس (که از اعراب متنفر است )زمین تا آسمان تفاوت داشت همه برابر و یکسان در آغوشش می آرمیدند.عرب فارس با هر لهجه ای با هر لباسی با هر کفشی......
پیر مرد را و هر صبح تعظیم بلند بالایش را و سلام گرمش را به خاطر دارم و بحتش را از اینکه باور نمی کرد( و هنوز هم باورنمی کند)که من هم یک دختر عربم و اصرار می کرد که به خودم ثابت کند من عرب نیستم!!!!.دوست خوبی بجا اشاره کرد که گناه های اعراب غیر ایرانی را به پای ساکنان خوزستان ننویسید.(مانند پیرمرد نگهبان)صدام تروریستیست که اعراب عراق هم از اینکه عراقیست شرم دارند گرچه هر جایی انسان خوب دارد و حیدان بد که آنکه بد است انسان نیست.
صبح قدم به قدمم دوستی راه می رفت که سالها پیش نیمه ی زمستان پیش از آنکه چشمان سیاهش را به جهانی که هر چقدر زیبا باشد از او زشت تر است بگشاید پدرش را بر همین خاک در جنگ از دست داده بود.دوست عربی که هر صبح از جلوی پیرمرد نگهبان با عبای عربی گذر می کند.کدام مظلوم ترند نمی دانم!
برادرم فرهاد هنوز وسط داستانم معلق است و نمی داند برای چه از بیستون به خوزستان خوانده شده!آیا باید کتیبه ی دیگری بتراشد؟از ظلم کسی بگوید که هستیش را از دستش گرفته؟از این بگوید که کسی صدایش را نمی شنود؟باید جلوی کوهی باستد و آنقدر بتراشد تا آفتاب را بر تن خسته اش حس کند؟آفتابی که پشت بیستون بود و سایه اش سرمای کوه را سنگین تر می کرد.برادرم فرهاد وقتی مرد چند ساله بود؟شاید
هم سن پسر پیرمرد یا پدر دوستم.شاید هم سن حالای من شاید او هم مثل من حرف های نگفته زیاد داشت شاید کسی صدایش را نمی شنید شاید بیستون آخرین صفحه پاره ی ننوشته اش و تیشه اش آخرین قلمش بود شاید فریادی در گلویش بود مثل فریاد من و تو و همه ی کسانی که با حروف "ظ ل م "داستان ها دارند
دوستم فردا صبح کمی دیر خواهد امد می رود کمی با پدرش درد دل کند من کمی بیشتر می خوبم چون امشب باید کمی بیشتر بیدار بمانم تا داستانی را برایتان بنویسم که شاید کسی را از خوابی عمیق تر بیدار کند.
خستگی غوغا می کند و صدای تیشه در سرم بر صفحه کلید می کوبم.از چه بنویسم وقتی حرفها موسیقی اند و نا نوشتنی.از ترانه؟از زبان ؟از حق؟از مجادله برای بودن؟از سنگینی تیشه.از سختی سنگ از سردی سایه ی کوه ها.از چه بنویسم؟خسته ام اما هنوز برای خوابیدنم زود است قبل از خواب باید برای همه یآنهایی که دوستم دارند و دوستشان دارم،برای همه ی آنهایی که حمایتم می کنند دعا کنم.برای بقیه هم دعا می کنم .دعا می کنم که خدا در حقیقت غرقشان کند و شنا کردن در انسانیت را بیاموزدشان.سرم گیج میرود،چند روز است وقت کافی برای خودم نداشته ام نمی دانم!برادرم فرهاد هم حتما خسته است اما میدانم که اینجا خوابش نخواهد برد هوای بیستون دارد و طنین صدای تیشه که لالایی شبهایش باشد و من ترانه ای را به زبان خود در سر دارم شاهکاری به زبان دیگر.لهجه ی مردم کرمانشاه را نمی فهمم اما مزه ی شیرینی های خوشمزه شان از کودکی زیر زبانم مانده،برادرم فرهاد هم شاید معنی ترانه های مرا نداند اما ارتعاش ضربه ی قلمم را شاید روزی زیر پایش احساس کند بیستون را او تا به انتها نکند کاش ما بتوانیم تار و پود های مسموم تنیده شده بر درزهای فکر مردم اطرافمان را از جا بکنیم ......شب از نیمه گذشته و ترانه ام دارد به انتها می رسد .حرفهایم هنوز گلویم را قلقلک می کنند هنوز حرف ها نگفته اند و زمان نا کافی (و درسهایم هم نخوانده!!!)برادرم فرهاد هم خسته است و هوای بیستون دارد من هوای خوزستان،شرجی،رطب،هوای ساحل خرمشهر که هنوز لنج های ترکش خورده کنار اسکله ی زنگ زده اش سر پا ایستاده اند،دلم هوای مادربزرگم را دارد که عبایش همیشه بوی عطر دارد و قلبش رنگ مهر و عشق،دلم هوای گریه دارد و قلمم هوای ترانه............
قارئة الفنجان
جلست .. والخوف بعينيها
تتأمل فنجاني المقلوب
قالت : يا ولدي لا تحزن
فالحب عليك هوا المكتوب
ياولدي .. قد مات شهيداً
من مات على دين المحبوب
فنجانك .. دنيا مرعبه
وحياتك أسفار وحروب
ستحب كثيرا وكثيرا
وتموت كثيرا وكثيرا
وستعشق كل نساء الأرض
وترجع كالملك المغلوب
بحياتك .. يا ولدي .. امراءة
عيناها .. سبحان المعبود
فمها .. مرسوم كالعنقود
ضحكتها .. موسيقي وورود
لكن سماءك ممطرة
وطريقك مسدود
مسدود
فحبيبه قلبك .. ياولدي
نائمة في قصر مرصود
والقصر كبيراً يا ولدي
وكلاب تحرسه وجنود
وأميرة قلبك نائمة
من يدخل حجرتها مفقود
من يدنو
من سور حديقتها
مفقود
من حاول فك ضفائرها
يا ولدي
مفقود
مفقود
مفقود
بصرت
ونجمت كثيراً
لكني .. لم اقرأ أبدا
فنجانا يشبه فنجانك
لم اعرف أبداً يا ولدي
أحزاناً
تشبه أحزانك
مقدورك أن تمشي أبدا
في الحب .. على حد الخنجر
وتظل وحيداً كالأصداف
وتظل حزيناً كالصفصاف
مقدورك أن تمضي ابداً
في بحر الحب بغير قلوع
وتحب ملايين المرات
وترجع كالملك المخلوع
جلست .. والخوف بعينيها
تتأمل فنجاني المقلوب
قالت : ياولدي لا تحزن
فالحب عليك هوا المكتوب
يا ولدي .. قد مات شهيداً
من مات على دين المحبوب
*زماني پدر مي گفت نزار قباني(شاعر و ترانه سراي بزرگ عرب كه اثر بالا از اوست)يكي از بزرگترين عاشقانه سرايان جهان است.عشق را مي پسندم اما مي دانم عشق كوري مي آورد براي اينكه كور نباشي بايد عاشق نباشي دوست داشته باش و دلسوزانه ببين و قضاوت كن.دوستاني مي آيند و مي روند و تذكراتي مي دهند در باره ي قوخ عرب مه بعضي اسكناس هايش گوشه ندارد و عوضش كنيد و....
مي دانيم كه خطا كم نداريم اما خطا را جز خودمان و از درون نمي توانيم اصلاح كنيم من براي رسم آن پرده اي قلم مي زنم كه گناه كودكان ما نيست.اين شيشه را طفل عرب نشكسته اين سقف را ما خراب نكرده ايم دست و پاي همكلاسي هاي دوران دبستانم از لاي آوار بيرون مانده و صداي ضجه شان بارها بلند تر از كودكان همسايه در مرزهاي دور است اينها كودكان كوچه ي پشتي اند كه در درياي تنهايي دست و پا ميزنند.( I’ve tried to go on like I never knew you
I’m awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I’m going to be is incomplete
Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone )
bsb.incomplete.never gone
اينكه چرا عرب به راست رفت يا به چپ حرف حق هم كه باشد گره ايست كه جز به دست خودش باز نمي شود گره براي گشودن زياد هست،مي شود از فردا شروع كرد نگاه هاي قومي را ديد و شست و عوض كرد.نه فقط عرب كرد و ترك و بلوچ و....من و شما با تيشه هامان ديوارهاي تبعيض را خراب مي كنيم،برادرم فرهاد هم همان نزديكي ها برايمان تنديس عشق و دوستي را خواهد تراشيد...........
باز هم یک شعر!امااین را برای برادرم نگفته ام ،بلکه برای همه ی برادران و خواهرانم است.برای همه ی آنهایی که در خاک وطن غریبه اند خواه به علت تبعیض های قومی یا فشار های سیاسی و یا هر دست ظلمی که به انزوا می کشاندشان و راهی جز مرگ پیش رویشان باز نمی گذارد،چه شیرین مرگی که در خانه ات باشد خانه ای که در آن امنیت و آرامش داری،جایی که غریبه نیستی،جایی که دوست داشتن و دوست داشته شدن را آموخته ای جایی که ..................
(شبسرود)
ای وطن،ای روح تو در التهاب
دیدن صلحت دروغ است و سراب
سالها رنج و مشقت روزیت
آرزویم دیدن بهروزیت
فکر ویران گشتنت زندان من
تو وجودم هستی ای ایمان من
روح تو اندوه را در بر گرفت
بوی غربت آسمان را در گرفت
قفل و زنجیر ستم بر پای تو
برنیاید از درون آوای تو
مردمت با خاک تو بیگانه اند
گرچه آنان صاحبان خانه اند
غربت و آوارگی دردی جداست
دیدن زجر تو دردی بی دواست
گرچه از بیداد دشمن خسته ام
از درون با روح تو پیوسته ام
غربت من با تو درمان میشود
درد غربت با تو آسان میشود
عمر من میراث سامان میشود
صرف آزادی یاران میشود
در رهت جان میدهم ای جان من
تا رها گردی تو ای ایران من
یک نفس در آن هوای پاک تو
سجده ای بر ذره ذره خاک تو
می کند روح مرا شادان و پاک
می توانم باز گردم سوی خاک
