تبليغاتX
یک انسان !
دموکراسی در بستر دین رحمانی

امتحانی نیست و درسی نیز!تنها نفسیست که می آید و می رود و به سخره می گیردمان تا ثابت کنیم که هستیم....

دستم به نوشتن نمیرفت ولی بهانه ای هم برای ننوشتن پیدا نکردم

به مادر قول داده بودم که دختر خوبی باشم

سیاست را برای سیاست مداران و تشنگان قدرت بگذارم و سرم به کار و درسم باشد و قلمم جز برای زمین و آسمان و طبیعت و عشق نگردد!

مادر یادش رفته بود که قولی که می گیرد عین سیاست است.مگر می شود از زمین گفت و وطن را فراموش کرد.یا از آسمان گفت و به یاد گل های پرپر شده ی این خاک نیفتاد.می توانی از عشق بگویی و از حتی ثانیه ای از سرنوشت عزیزترین کسانت چشم بپوشی؟

به قول نزار:

به سکوتم...

به قوی ترین سلاحم احترام بگذار!

طنینش را می شنوی؟

وقتی حرف نمی زنم,

از زیبایی آنچه می گویم لذت می بری؟

پشت دستم هنوز می سوزد.جای داغی که چند ماه پیش رویش گذاشتم تاول زده...چه خرداد تلخی!یکی از بچه های دبیرستانی که ان ایام کمک حالمان بود هنوز هم گهگاه دماغش با کوچکترین ضربه ای پر خون می شود...

چقدر کتک خوردیم  چقدر حرف شنیدیم از همان هیچ کس های همیشگی که می آیند و میروند و هیچ دستی جلودارشان نیست....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سجاد  در ساعت 0:30 قبل از ظهر | لینک  | 

سرم گیج است و صدای نوحه و ضربه ی سنج و فریاد هاو همهمه ی این چند شب بر سرم مثل پتک می کوبد.خسته ام خسته ام از همه ی آن واژه هایی که در گلو نگه داشته ام و خسته تر از آن هایی که فرو خوردم,یک وقفه کمی بزرگ تر از کوچک,و هزاران هزار اتفاق بزرگ و بزرگ تر در همین چند هفته,و صد ها موضوع برای نوشتن ذهنم را در گردابی می کشد که از عمیق ترین رازهای نگفته و نشنیده پرشده,اگر از خودم بنویسم و از روز های امتحان و کش و قوس لحظه های استرس و اضطراب,به خودخواهی محکومم!اگر از تو بنویسم و از او و از حرف های دوستان و آنچه زندگی روزمره مان را می سازد شاید نوشتارم خطی باشد بر دفتر خاطرات شخصی ام .اگر از هیاهو و نا امنی بنویسم به آنانی که سعی در بزرگ نمایی پستی های خویش دارند میدان داده ام .می دانم قصدنوشتن درباره ی مذهب راهم ندارم و نه آنچنان ریشه ای که واژه هایم را برآمده از احساس بنمایاند آنچه می ماند خم رنگرزی روز گار است و خاکی که رویش ایستاده ام و اسمان بالای سرم و آدم هایی که در ازدحام روز های خالی از همه چیز به هیچ داشته هاشان چنگ می زنند.

آنچه می ماند زنان و مردانی هستند که بی تفاوت از کنارم رد می شوند بی حتی یک لبخند .لبخند احتمالی ام را نیز حمل بر دیوانگی می کنند.یا در بهترین حالت در چهره ام دقیق شده و دنبال ردی از آشنایی می گردند و کسی در خاطرش هم نمی آیدداستان سیب را....

دوستی نوشته بود تو هنوز بیروتی؟

مگر فرقی هم می کند!بنابر قول معروفی سلامم رانمی خواهند پاسخ گفت....

.دیشب کتابی را ورق می زدم و به این ترانه رسیدم:imagine!

مشابهش را سیاوش قمیشی به تازگی خوانده,تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته...و دیدم این ترانه ها,

واقعا وصف الحال زندگی یا بهتر است بگویم نفس کشیدن ممتد مان است....

هستیم.میرویم می اییم اما بی هیچ دلیلی.دوست داشتن و دوست داشته شدن یادمان رفته

فراموش کرده ایم که به جز در کنار هم برای هم زندگی کنیم فراموش کردیم سرمان را بالا بیاوریم و دوستی هامان را با چشمانمان با نگاهمان به هم ببخشیم حتی فراموش کردن بدی ها را هم فراموش کرده ایم...

شاید خیلی از هم فاصله گرفته ایم شاید هم خیلی گره خورده ایم شاید به هم بافته شده ایم آن طوری که کنار هم بودن آزارمان می دهد.گرچه خود نیز بافنده های خیلی خوبی هستیم ما همان هایی هستیم که اسلام را به خودمان دین را به انتخابات . ..(وظیفه شرعی و...),عرب را به بن لادن و القاعده و مذهب را به نمایشنامه های ظاهری و وقت گذرانی هامان گره می زنیم

همیشه از اینکه یک نخ از بافتنی جدا شود ترسیده اند.همیشه یک نخ حاصل رج ها بافتن و تافتن را به باد داده تنها یک گره کوچک همه چیز را زیر و رو کرده.وقتی یک گره بافتنی می تواند رج شکافی کند چه سختی دارد مثل آن یک تکه نخ بودن؟و شکافتن همه ی تار های تنیده ی غلط اطراف؟

یک مثال واضح:2 پست قبل درباره ی حق زن و شرایط اسف بار حاکم بر جامعه نوشته شد.در کمال ناباوریم مطلبی که فکر می کردم نظر بسیاری را به خود جلب کند کمتر مورد نقد صحیح قرار گرفت و دوستان عزیزی هم هنوز پا از وادی تبعیض و تحقیر بیرون نگذاشته نگران این بودند که مبادا زن ایرانی سرکش شده و در دامان تند روی هایی بیافتد که به اسم فمینیسم رواج دارد!!!می دانم که بعضی گره ها انقدر سفتند که به راحتی گشوده نمی شوند بعضی را باید با چنگ و دندان از هم باز کرد بعضی برای بازر شدن به بیش از یک دست نیاز دارند بعضی را باید با هم گشود.شاید دستان کوچک من نتواند گره ای را در کلافی بگشاید اما می شود کمی آن را شل کرد.هم دستی گهگاه شریک جرم معنی نمی شود.دست دیگری نیست؟

imagine theres no heaven

its easy if u try

no hell below us

above us only sky

imagine all the people

livin for today...ah..a

imagine theres no countries

it isnt hard to do

nothing to kill or die for

&no religion too

imagine all the people

livin life in peace..

u may say im a dreamer

but im not the only one

i hope someday ull join us

&the world will be as one

imagine no possessions

i wonder if u can

no nedd for greed or hunger

a brotherhood of man

imagine all the people

sharing all the world...

u may say am a dreamer

but im not the only one

i hope someday ull join us

&the world will live as one...

john lennon

تصور کن بهشتی نباشد

سهل است اگر بکوشی

و نه جهنمی زیر پایمان

بالای سرمان تنها اسمان

تصور کن همه ی مردم

در لحظه زندگی کنند

تصور کن مرز و کشوری نباشد

کار دشواری نیست

هیچ چیزبرای کشتن یا برایش مردن

و هیچ مذهب و دینی

انگار کن همه ی مردم در صلح بسر برند

شاید رویایی ام بخوانی

اما من تنها نیستم

امید که روزی به ما بپیوندی

و دنیا یکی خواهد بود

تصور کن مالکیتی نباشد

حیرت می کنم اگر بتوانی!

بی نیاز باشی از حرص و آز

و بشر برادروار

تصور کن همه مردم

دنیا را با هم سهیم شوند

مکن است رویایی ام بنامی

اما من تنها کس نیستم

امیدوارم روزی به ما بپیوندی

و دنیا یکپارچه می زید....

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سجاد  در ساعت 12:49 بعد از ظهر | لینک  | 

هیچ وقت در زندگی ام با این اندوه چیزی ننوشته ام جز روزگاری که دست گرم کسی را که مادرم بود از دستم در آوردند هیچ گاه این قدر پریشان نبودم...

بیروت قلبم می سوزد و در واژه ها گم می شوم...

برای چه زنده ایم و چرا می میریم؟برای چه می زاییم و چرا می کشیم؟چه کسی مسبب است و که بی گناه و مظلوم؟باز هم در هزار نمی دانم غوطه ورم و برای صلحی که هر گز به چشم ندیده ام دست و پا می زنم.همین دیشب در خیابان های شهری قدم می زدم که حالا در آتش شعله های پستی و حیوان صفتی زبانه می کشد.لبخند ها و آدم ها.گام ها و چهره ها...شاید یکی از همان ها اکنون در آغوش خدا باشد  شاید من می رفتم شاید تو....

صبح بجای واژه های امتحان بعدی ام ترانه و شعر می خواندم‌‌،پابلو نرودا،غاده السمان،ناظم حکمت،برتولت برشت،فردریکو گارسیا لورکا و نزار قبانی:بیروت می سوزد و من دوستت دارم...

شاید من هم بیروتی را گم کرده ام و عزیزانی را در آن ....

روزی جایی کسی بلقیس را در قلبی حک کرد تا در شعله های بیروت ابراهیمی دیگر باشد روزی جایی چون اینجا کسانی چون ما اشک هامان را حک می کنیم تا سیا هی سنگ نامردی ها و نامردمی ها را بشوید روزی جا یی ،اینجا صلح را فریاد می زنیم پیش از آنکه بیروت سرزمی نمان به دست نا اهلان بسوزد. و برای فرو نشاندن آتشی که بین همه ی آنهایی که زیر سقف آبی سرزمین خوز زندگی می کنند مثل کارون جاری می شویم ،با هم، در کنار هم ،برای هم........

*نمی دانم چگو نه تسلیت بگویم به تو  به خودم و به همه ی کسانی که باز ایستادن قلبی را دیده یا شنیده اند.واژه ها گنگند و درد بزرگ.کاش می شد نبودن ها را ندید......

*نزار قبا نی همسرش،عشق بزرگ زندگی اش را در حادثه بمب گذاری در سفارت عرق در بیروت از دست می دهد و این انگیزه ای می شود برای شعر ها و ترانه های عاشقا نه و طنی اش،دستم می لرزد و نمی توانم بیش از این تایپ کنم شاید در پست های بعدی این ترانه را که از هر واژه ای بیشتر گویای حال حالاست با ترجمه اش بیاورم...

نمی دانم چرا، نمی دانم ........

هوا سرد است،شاید انسان مرده،فرشته ها گریه نمی کنند چون آسمان خشک و گرفته است فقط طوفان و زوزه ی باد و شیونی دور،شاید خدا جایی در بند است و این صدای قهقه ی شیطان است که گوشم را می نوازد...

وقتی که بیروت در آتش می سوخت

و آتش نشان ها با لباس های سرخشان آب می پاشیدند

من-پابرهنه-بر سنگ ها ی داغ

و ستون های سرنگون و شیشه های شکسته میدویدم.......

*راستی برای دیدن عکس های این فاجعه حتما سری به لینک های زیر بزنید:

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-654842

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-654855

 

 http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=281685

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=281742

 

نوشته شده توسط سجاد  در ساعت 2:28 بعد از ظهر | لینک  |