بودن و رستن و جوانه زدن بر لب های خدا سبز شده و ماندن و خواندن و خواستن در دل من.نه از جنگ می نویسم و نه از رنج نه از فقر و نه از ترس .از خدا نمی گویم چون هر واژه را خود گویاست و از آسمان نمی نویسم چون بی بیان من هم باز زیباست چون آفتاب که بی اجازه ی ما می تابد و چون بهار که بی رخصت به در خانه هامان می آید و چون ابر بهاری که از سر خوشی نه از غم,می بارد........
می خواهم فقط از تو بنویسم
آری این یک نامه است از من به هیچ کسی بنام تو......
تو به عنوان یک برادر، تو به عنوان یک پدر ،تو به عنوان یک شوهر ،نامه ای به تو، با همه ی واژه های تلخ، نامه ای به تو ،به ارزش یک عمر، یک زندگی، یک نفس ،
آری این یک نامه است
ماجرایش از آنجایی شروع می شود که تنها تو هستی و خدا هست در یک چهار دیواری کوچک و سیمانی بنام خانه،جایی که سقفش ستاره ندارد در روزی که مثل همه ی روز هاست.همسر و دخترانت اشک می ریزند
تو می آیی و مغرور و محکم ،با فریاد و هیبتی که تا بوده نشان مردانگی دانسته اند ،در بالا ترین نقطه ی زمین خدا می نشینی بی اجازه ی او! بعد قیچی ات را تیز می کنی تا ببری!چه فرقی می کند سرنوشت دخترت باشد یا سرش!مهم این است که تو می بری!
و او می رود.و کسی باور نمی کند کودک 14 15 ساله ای که تا دیروز به فکر بدست آوردن بالاترین نمره ی ریاضی کلاس بود همانیست که حالا با چشمانی وحشت زده و خیس اشک در لباس عروسی نشسته است.همه بر حق اند هم برادرش که حالا خوشحال است که بار سنگین حفاظت از ناموس از دوشش برداشته شده، هم شوهرش که آنچه خواسته را در کنار خود دارد و هم تو که رسم ها را پاس داشته ای و دست دخترت را در دست پسر برادرت گذاشته ای!همه خوشحال اند جز او و خدای آسمان لایتناهی آن طرف تر از سقف های سیمانی.....
دخترت بزرگ می شود.اما نه مثل باقی دوستانش و زیر دست نوازش گر مادر!بزرگ می شود و شوهر داری می آموزد بزرگ می شود و آشپزی و خانه داری و نگه داری از کودکانی را می آموزد،که تنها کمی از خودش کوچک ترند،بزرگ می شود و کتک می خورد و دم بر نمی آورد بزرگ می شود و می شکند، بزرگ می شود و خرد می شود و..........
و روزی به جایی می رسد که فقط نام زن جوان را یدک می کشد ،با چهره ای که سالهاست جوانی را فرو خورده.آنوقت کنار در فال گوش می ایستد و اشک می ریزد که تو و شوهرش چطور می برید!چه فرقی می کند سرنوشت دختر 14 ساله اش باشد یا سر دخترک...............
شب نیم اعتراضش را با تمام قوا پاسخ می دهیدو کودکانش هیچ وقت نمی فهمند که چرا صبح به صبح چشمان مادر سیاه و تنش کوفته است و دختر دیگری به سرای سیاه بدبختی می رود و جنازه ی دیگری متولد می شود تو هنوز هم فکر می کنی که مردانگی ات از گفتن یک نه ساده به انچه دخترت را که از خون توست به مرده ی متحرک تبدیل می کند تباه می شود یا دیگران پشت سرت می گویند که سنت ها را زیر پا گذاشت یا برادرت از فردا سلامت را با لحنی دیگر می دهد یا...و یادت می رود که کجای قصه ایستاده ای
گفتم که ماجرایش از آنجایی شروع شد که تنها تو بودی و خدا بود در یک چهار دیواری کوچک و سیمانی به نام خانه، جایی که سقفش ستاره ندشت در روزی مثل همه روز ها
و جایی تمام می شود که باز هم تنها تو هستی و خدا هست در یک چهار دیواری سیمانی دیگر جایی که باز هم سقفش ستاره ندارد در روزی مثل همه ی روز ها زیر خا ک های سیاه و سرد در قبر، انجایی که اینبار فقط تو اشک میریزی.......
پ.ن:قول داده بودم اینبار را احساسی ننویسم اما نشد!بعد از عید اگر از آماج امتحاناتم زنده برگشتم جبران می کنم.
دیگر اینکه می دانم نوشتن چنین مطلبی در فضای فعلی این وبلاگ چون آب به اسیاب ریختن برای کسینیست که آرزویشان به گفته یخودشان پاک شدن خاک ایران از آن چیزیست که تازی می خوانند اما چون همیشه می خواهم راست بنویسم و درست.از رنج و تبعیض و می دانم که برادران و دوستان عربم هم با من در بیان نقاط ضعف چون نقاط قوت هم عقیده اند.
لینک مرتبط:اینجا
راستی می خواستم عکس هایی از مراسم جشن های نوروزی عراق برایتان بگذارم اما نشد!باشد تا بدانید وقتی فریاد زنده باد و مرده باد سر می کشید دیگران برایمان اتش سنت های نیکمان را روشن نگه می دارند....
و در آخر نوروزتان فرخنده و پایدار
پ.ن ۲:همگی می دانید که در این وبلاگ تا بوده آزادی بیان بوده و تا هست همین است.اما گهگاه واژه های برخی دوستان الالخصوص دوستانی که خود را پان ایرانیست می دانند از حیطه ی ادب و نثر عادی خارج می شود آن ها هم معمولا بروی چشم جای دارند.با این اوصاف امروز دیگر مجبور شدم ۲ کامنت آخر آقای آزاد را پاک کنم خودتان دیگر منصفانه قضاوت کنید که چطور و با چه لحنی بودند!!!!!!!!!!!
باز هم می گویم من همیشه تاب تحمل همه ی واژه های شما را هر چقدر بد هم داشته ام اما لطفا خودتان به خاطر آنچه شخصیت انسانی می نامند رعایت خود و منش و چهارچوب جمله هاتان را بکنید
دوباره سال نو مبارک.........
بوی دود می آید و صدای سکوت
خسته و درمانده از آخرین روز سال در دانشگاه به خانه بر می گردم .صدای بلند موسیقی جلوی شنیدن حرف های مزاحمین خیابانی را گرفته و تنها عبور سایه وار آدم ها حواسم را از فکر های جسته گریخته ای که در ذهنم تاب می خورند پرت می کند.
یکی دو مطلب نیمه کاره روی دستم مانده.باید یکی دو نفر از دوستان را هم که گذارشان به خانه هاشان افتاده و چند روز عید را مهمان شهر حادثه خیزشان هستند ببینم
به خواهر کوچکم هم قول همراهیش تا پانا را داده ام و قسم خورده ام که چون مادری او را برای خرید و بازار رفتن مشایعت کنم.هنوز بر صندلی های دفتر پانا ننشسته ایم که یکی از کارکنانشان چهره های اصلاح طلبان حامی معین را تشخیص می دهد و دیگری از همسایه ها و تعطیلی اش درد دل می کند و صدای دوستان مطبوعاتی ام در گوشم صدا می کند که از گرایشات قومی همسایه ها می گفتند و تنها کودک درونم نهیب می زند که"به خدا تجزیه طلب نبودن!!"و باز بوی سیاست همه جا را می گیرد و من عینک آفتابی ام را پایین می آورم و خودم را از خودم پنهان می کنم!!!!!!!!!!!
در شلوغی بازار اهواز غرق می شوم از انتخابات دور دوم خاتمی در تهران تا به حال این همه جمعیت یک جا ندیده ام.آدم های بی تفاوتی که نمی دانم چند نفرشان نگران تهدیدات این روز ها و جنگ اند.و چند نفرشان دیروز بعد از ظهر را به خاطر بسته شدن بیشتر مسیرهای اصلی شهر در فضای شبه حکومت نظامی در خانه گذرانده اند!!!
جایی در خیابان امام پیرزن عربی برای گرفتن تخفیف چانه می زند و من می مانم که فروشنده چه زیبا و مسلط با زبان عربی با او بحث می کند....
هنوز فکر نوشتن مقاله ای درباره ی دختران عرب آزارم می دهد و فکر بهم ریخته ام و ناتوانی ام در غلبه بر روحیه ی ضعیف و شکننده ام به عنوان یک دختر اشک را مثل همیشه در چشمانم می دواند.همیشه محکم همیشه مصمم می ترسم از روزی که دیگر تاب نیاورم.........
دختران عرب آنهایی که به اجبار راهی خانه های سیاه بد بختی می شوند حتی پیش از آنکه عروسک هاشان را زمین بگذارند را مسلما من نمی فهمم.امثال منی که عربیم اما دور از آن رسم های غلطی که سالهاست پدرانمان آتش زده اند.دیروز با یکی از دوستان بحث بر سر ازدواج فامیلی بود و وقتی به او گفتم که در تمام خانواده ی ما حتی یک ازدواج فامیلی هم نیست احساس کردم نگاهش پر از بحت و ناباوری شد. وقتی درباره ی دختر دوستی و برخورد زیبای مردان خانواده و حمایتشان در بالندگی و رشد اجتماعی مان گفتم و اینکه همیشه از بابت حضورشان مطمئنم و رویشان حساب می کنم دیدم که طوری مرا نگاه می کند انگار که کذابی را که لایق سنگسار است.چاره ای نبود جز اینکه ادامه ندهم و زبان به دهان بگیرم....
نمی دانم جواب میل ها و کامنت های دوستانم را چه بنویسم که می خواهند دربا ره ی حقوق پایمال شده ی دختران عرب قلم بزنم.و نمی دانم دوستان تند روی عرب چگونه از اشک های خواهرانشان غافل شده اند و آب به آسیاب جهالت می ریزند.و به کجا می خواهند برسند.........
و دوستان مخالف چطور اشتباهات اعراب را کم یا زیاد چوب می کنند و بر سر امثال من می کوبند و من می مانم و تکه تصویر شرورانه ی ذهنم که همین دوستان را در حالی که دست در بینی کرده اند گیر بیاورد و در کوس کرنا فریاد کند!!!!!!!!
شاید خدا هم از دستم ناراحت باشد که چند روز مانده به تمام شدن سالی که سراسر بدی و بد اقبالی بود خاطراتم را روی دور کند جلوی چشمانم می رقصاند.دلم همای کودکی هایم را دارد هوای برف هوای آدم برفی.هوای حوض کوچکی که گهگاه در ظهر های داغ تابستان با لباس درونش می پریدم و تنها داد مادر بود که لای سرشاخه های کنار می پیچید و لباس های خیس من و عطسه های بعد از آن!!!!
چشم هایم باز و بسته می شود و تصویر صاف اطراف می لرزد و نمی دانم چه طور قطره ای سر می خورد و بی اجازه پایین می آید!
چند روز بیشتر تا عید نمانده و حس بودن طبیعت هر لحظه از بودن روح همیشه شاد و پرشورم می کاهد .خطوط دست نوشته های آخرین روز های حضور مسیح علی نژاد در مجلس هفتم را به یاد می آورم و باز ناخوداگاه گریه ام می گیرد و پشت بندش ناسزاییست که به خاطر این ضعف زنانه ی مسخره چون او نثار خودم و روز گار می کنم و سعی می کنم محکم باشم
هنوز دست در دست خواهر کوچکم در خیابان های مرکز شهر قدم می زنم این روز ها کسی عصر به خیابان نمی آید .هر آن ممکن است مسیری بسته باشد یا بمبی جایی............
صدای گرم و دلنشین پیرمرد کور قاری قرآن خیابان امام به خود می آوردم و مثل همیشه دنبال اسکناس هایم می گردم.شاید خدا دوستم بدارد شاید!!دو قدم آن طرف طر مغازه داری بر سر اسکناسی 500 تومانی به همه ی مقدساتش قسم یاد می کند و صدایش با صدای کلام الله در هم می پیچد..........
گاهی احساس می کنی که روی لبه ی دنیا ایستاده ای و هر آن ممکن است به پایین پرت شوی!یا فکر می کنی هیچ چیز در اطرافت ثبات ندارد!و اشیاء دور و برت آویزانند، شاید هم این خودت هستی که از سقف دنیا آویزان شده ای!!و در این لحظه هاست که حتی دست چپ و راستت را هم قاطی می کنی و اصل مسلم خوبی و بدی هم گم می شود...
دیروز ۸ مارس بود و روز جهانی زن!روزی که پرونده ی هسته ای ایران بالاخره بعد از کشمکش های فراوان رفت تا به جاهای باریک کشیده شود!و ما ماندیم و حق مسلمی که به سوی میز محاکمه کشاندمان...
آری دیروز ۸ مارس بود و در بحبوحه ی تایید ها و تکذیب ها ی تریبون های خبری راجع به پرونده ی هسته ای ایران،در هیاهوی اخبار لحظه به لحظه ی همه ی شبکه های خبری داخلی و خارجی و دنیای مجازی،عده ای بانوی ایرانی گوشه ای از یک پارک در کمال آرامش دور هم نشسته بودند و برای وحدت تا رسیدن به حقوق مساوی و برابر و آنچه که حقشان بود ،دست جمعی آهنگی قدیمی را زمزمه می کردند
آری!دیروز ۸ مارس بود و در همان ثانیه هایی که برای احقاق حق مسلم خود آن بالا بالا ها چانه زنی می کردیم،عده ای بانوی ایرانی که همیشه مظهر تقدس و نجابت و ایستادگی خوانده می شدند و زمانی کشوری به پهنای سرزمین آریا بر دستانشان می چدخید دور هم جمع شده بودند و برای احقاق حق خودشان اشک می ریختند و من هنوز هم آن چیز هایی را که خواندم باور نمی کنم.........
دیروز ۸ مارس بود و در حالی که همه جای دنیا بانوان رزهای سفید و تبریک می گرفتند در خاک پاک سرزمین ما،دوستان زیادی از ضرب و شتم بانوانی نوشتند که در روز جهانی زن دور هم جمع شده بودند.حتی از ضرب و شتم سیمین بهبهانی هم نوشته شده بود ومن نفهمیدم اگر احترام بزرگان و پیشکسوتان فرهنگ و ادب فارسی را نگه نداشتند دست کم میتوانستنداحترام زنی چون یک مادر ،احترام یک بانوی ایرانی را نگه دارند...
و بهتم وقتی چند برابر شد که شنیدم یورش آورندگان به تجمع آرام زنان و دختران ایرانی این بار نه نیروهای موسوم به" لباس شخصی ها"که کسانی در پوشش مقدس نیروهای امنیتی و نظامی بوده اند!!!
و از تصور اینکه کسی که قرار است مدافع ناموس ملتم باشد نقش مزاحم بیابد،بند بند وجودم به لرزه افتاد
می مانم که دست کدام مرد ایرانی می تواند بر زن بی گناهی بلند شود و کدام مرد مسلمانی که باید الگویش عدل و رحم و انصاف علوی باشد دست بر دختر بی گناهی بلند می کند و حرسم می گیرد از همه ی آن هایی که نه تنها در سنگر حق کنار خواهرانشان نایستادند بلکه روبرویشان صف بستند...
دیروز ۸ مارس بود و در بحبوحه ی خبر های لحظه به لحظه از ارجاع پرونده ی هسته ای ایران به شورای امنیت، هیچ شبکه تلویزیونی داخلی حتی یکی از واژه هایی را که دیدم و شنیدم و خواندم پخش نکرد!و باز من ماندم و این سوال که:"مگر زن بودن هم جرم است؟!!"و هر چه قانون اساسی و رساله ها ی مذهبی را زیر و رو کردم هیچ جا تعریفی برای جرمی بنام زن بودن نیافتم!!!که برایش ضرب و شتمی چون واقعه ی دیروز مقرر شده باشد!!!!!
دیروز ۸ مارس بود و ما محکوم شدیم!فقط به خاطر تلاش در دستیابی به یک حق مسلم و به جرم قدرت طلبی های ابر قدرت هایی که منطق از کف داده اند و سیاست را جایگزین واقعیت کرده اندبه جرم دشمنی دیرینه ی دولتمان با دولتهای با نفوذی در عرصه ی بین الملل چون امریکا به انزوای سیاسی محکوممان کردند و چون مجرمی راهی میز محاکمه شدیم و برایمان پرونده ای ساختند که از عدل و واقع گرایی به دور بود....
دیروز ۸ مارس بود و دختراه و بانوان ایرانی به جرم بیان یک حق مسلم دیگر کتک خوردند و ناسزا شنیدند،برخورد هایی دیدند که آن هم مسلما از عدل و واقع گرایی به دور بود...
دیروز ۸ مارس بود و من هنوز هم در بهتم که اگر بیان" حق مسلم " ،آزاد است چه کسی دست روی دختران بی گناه بلند کرده است؟!!
آری دیروز ۸ مارس بود...................
لینک های مرتبط که دیدنشان خالی از لطف نیست...
http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=289430&code1=11
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8412180099
http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=289431&code1=11
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-681976&Lang=P
http://www.kosoof.com/archive/2006/Mar/%208/396.php
http://kharzar.blogfa.com/post-170.aspx
http://sababigharar.blogfa.com/post-39.aspx
http://greatmemorial.blogspot.com/2006/03/blog-post_09.html
http://farangeopolis.blogspot.com/2006/03/blog-post_114194401535022294.html
پ.ن ۱:محض اطلاع دوستان عزیز و پیرو آفلاین ها و کامنت های شما،آهنگ فعلی هویت (نسینی الدنیا)از البوم حب الکبیر از خواننده ی محبوب عرب راغب علامه است که ممکن است اجرای مشترکش با اندی را دیده باشید ضمنا این البوم را می توانید از اینجا دانلود کنید...
پ.ن۲:باز هم مرا زدند لطفا لینک را ببینید و خودتان قضاوت کنید![]()
http://nejhadegan.blogspirit.com/archive/2006/03/11/یقلبی-قراضه-ای-داغتر-از-آش.html
و البته با ذکر نوشته ی دوست خوبم مهدی محسنی که مراتب سپاس را در کامنت هایش بجای آورده ام به پاس انسان بودنش.........
http://jomhour.blogfa.com/post-319.aspx
درمورد مشکلات موجود در خوزستان - که تمایل در قومی نگریستن به آن وجود دارد- سخن بسیار است.ساکنین غیر عرب زبان خوزستان ادعا میکنند که با هجوم جنگ تحمیلی نه تنها عربزبانان بومی خوزستان مهاجرت نمودند، بلکه دیگر بومیان هم(مثل لرها وبختیاریها و فارسزبانان شرکت نفت و ...) به قسمتهای داخلی تر ایران فرارکردند و به جای اعراب بومی و اینان ،مهاجرینی از استانهای جنوب عراق وارد شدند که چون شیعه و مخالف صدام بودند ، دولت مخالفتی با حضور آنها نداشت[و/یا توانایی جلوگیری از آنهارا نداشت - مثل مهاجران افغان] و این ساختمان طبیعی جمعیتی و اجتماعی جنوب غرب خوزستان را به هم زد چونکه مهاجرین تازه بر خلاف قبیله های عرب بومی خوزستان نه ریش سفیدی داشتند که نظارتی و حمایتی از آنها بکند و نه ثروت و نه تحصیلات.همیشه مهاجرتهای ناگهانی ثبات ناحیه ای را برهم میزند:مثل لبنان ، اردن و خود فلسطین که بعد از مهاجرت یهودیان ، و ورود فلسطینیان به اردن ولبنان هم در فلسطین جنگ در گرفت هم در لبنان هم در اردن (سپتامبرسیاه) .همین اتفاق حتی در حومه پاریس هم به تازگی اتفاق افتاد. گزارشی هم که در وبلاگ همسایه خواندم اشاره به شعارهای ناآرامی های خوزستان میکرد که دیدم شعارهای تظاهرکنندگان محلی (مثلا: "بالروح و بالدم نفديك يا اهواز") کاملا تیپ شعارهای عراقی ها است: صدام و اهواز را عوض کنید تا یک شعار معروف قدیمی عراق را ببینید.در جمع مشکل نه نژادی است نه زبانی بلکه به خاطر الیناسیون (بیگانه سازی) یک گروه است که محروم از امکانات اولیه میباشد.عین همین در مورد افغانهای مهاجر صحیح است : یک نفر اهل هرات نه تنها مو به مو شبیه تهرانیها است، بلکه لهجه او تا خودش نگوید که افغانی است اصلا قابل تشخیص و شناسایی برای تمایز نیست: پس مشکل نه زبان است نه هیچ چیزی غیر از دیواربلند بیگانه انگاری. بیگانه انگاری دو سو دارد: هم سوی بیگانه شناخته شونده و هم سوی بیگانه شناس. با تکیه بر قومگرایی نه تنها این فاصله کم نمیشود که بیشتر هم میشود! به نظر من تکیه به دموکراسی برای کل مردم و تمایز قائل نشدن بین آنها (حتی در طرح خواستها) لازمه دموکرات شدن یک مجموعه است : اصلا قومیت و فرقه گرایی ضد دموکراسی است زیرا هنگامی که در یک مجموعه (مثل عراق امروز) اولا خواستهای گروهها فاصله خیلی خیلی زیادی با هم داشته باشد که برآوردن خواستهای یک طرف معادل له کردن طرف دیگر باشد ، تحقق دموکراسی چیزی در حد غیرممکن مینماید و علاوه بر این تنها در این جوامع کاملا ناهمگون است که شبحی به نام "دیکتاتوری اکثریت" قابلیت خودنمایی پیدا میکند چونکه فرد عضو دموکراسی نمیتواند قومیت خود را نه انتخاب کند نه تغییر دهد و لذا اگر قوم او در اکثریت نباشند همیشه مغلوب گروههای دیگر خواهد بود : مثل اهل سنت عراق در حال حاضر! حتی جدا کردن ایشان (که آنهم کاری ضد دموکراتیک است- مثل فدرالیسم قومی کردهای عراق) به فرض اینکه نقاط جغرافیایی زندگی آنها قابل شناسایی و مرزبندی باشد ، باز هم دشمن مردمسالاری است زیرا هیچ توجیهی ندارد که مثلا فرد اهل سنتی که در استانهای سنی نشین غرب عراق زندگی میکند ، خرج گذران خود را از شیعه جنوب اخذ کند (منابع نفتی در جنوب است) ولی اگر کرد یا شعیه بخواهد که به انجا برود ویزا بخواهد یا حق رای نداشته باشد!! و بر عکس."
شاید هم فراموشم کرده و پرونده ام را به بایگانی سپرده! تا روز مختومه شدن خاک می خورد و بعد!یک مهر قرمز بزرگ .یا شاید هم دارد امتحانم می کند و فردا پس فردا یک برگه آبی رنگ به دستم می دهد و رویش می نویسد!انتقالی!!یا می نویسد :مرخصی!!نمیدانم!
فعلا که در جایی هستم و در جایی نیستم خودم هستم و نیستم و هنوز هم تب نوشتن جمله های بی سر و ته می سوزاند و به وجدم می آورد...........
واژه ها ز من لبریز,یا من از خودم سیرم؟
گم شدم ,مرا دریاب,تا ترانه سر گیرم
واژه ها پر از حرفند,جمله ها پر از واژه
مردم از خطوط سرخ,بی ترانه میمیرم
ترس از تو گفتن یا,گفتن از نباید ها
ترس مردن واژه,زیر پای قیچی ها
سر سپردن و تحقیر,در سرای باید ها
واژه ها پر از مکثند,جمله ها پر از تزویر
تو سکوت چشمانت,با ترانه ها درگیر
من در ارزوی تو,تو در آرزوی شعر
دور و بر همه ظلمت,واژه ها همه زنجیر!
جمله ها فروخورده,غرقه در فراموشی
جمله ها جدا از هم,واژه ها تهی از تو!
شاعران همه مست اند,از شراب خاموشی!
جمله ها همه خاموش,سرسپرده,سرخورده!
قصه ها پر از تزویر,بی حضور چشمانت
روح واقعیت هم,بی حضور تو مرده!
زل زده به تصویری,در غروب چشمانت
می نویسم از تزویر,از همه نباید ها!!
بی رعایت هر چه,کرده خوار و پنهانت!
مردم از فرو خوردن,مردم از غم و بیداد!
با دو چشم خون آلود,تن پر از دم شلاق!
میرسم به راهی نو,هر چه رفته باداباد!!
تو بیا مرا دریاب,بی ترانه می میرم!!!
می نویسم از کوچت,ای عدالت پنهان!
آبی خیالم باش,تا ترانه سرگیرم.......
این شعر را سر کلاس کرم شناسی ساعت 4 بعد الظهر نوشته ام!درحالی که حتی نای نشستن نبود و البته گرسنگی بیداد میکرد!!!فکرش را بکنید!آزمایشگاه انگل.فضا تاریک و .....اه اه اه!!!!!!!!!!!
حالا به جای آنکه از صبح سر کلاس هایم باشم اینجا نشسته ام!جمله ها جلویم می رقصند و همه جا گرم و روشن است...............
دست هایم را بگیر
دست هایم با طنابی سخت و محکم بسته است
گرچه پایم از گره خوردن به ظلمت رسته است
با دو پایم دور دنیا در فراغت گشته ام
گرچه حالا در میان بازوانت این چنین سرگشته ام
دست هایم را بگیر
دست هایم جای داغ بی گناهی خورده است
گرچه حس درد از دست مسکن مرده است
رنگ و کاغذ در فراغت بیقراری می کند
دست های بسته ام ارام زاری می کند
داد وشیون در گلویم حبس و زندانی شده
تو نبودی تا ببینی,
ترس هم چندیست پنهانی شده!!!
تو نبودی تا در آغوشت غمم رسوا شود
دربرت آرام گیرد این دلم
در میان بازوانت باز هم شیدا شود
دست هایم را بگیر
دست هایم مست هم آغوشی دستان توست
سردیش از بند نه!
از دوری و هجران توست
آرزویش بوسه ای بر گرمی دستان توست...
دست هایم را زمانی رنگ ها خیسانده بود
رنگ هایی که بشر از خلق آن درمانده بود
رنگ هایی لایق نقاشی دستان تو
طرح هایم شهر را در هر گذر پوشانده بود
نیمه شب حجم سیاهی جام رنگم را شکاند
گرچه زخم خنجری را در دل و جانم نشاند
جام امیدم را ندید و این چنین,
دست هایم بسته شد اما دهانم باز ماند!
طرح دستانت حضور مبهم هر واژه شد
جامه ی شعر و سخن بر پیکرت اندازه شد
با خوشی آواز می خواندم برایت روز و شب
"اندکی صبر و سحر می آید و پایان شب"
نه سحر آمد نه صبحی از سیاهی سر کشید
نه فروغی از میان دشت شب سر بر کشید
صبح شاید قصه بود و چون دروغی یا سراب
نه!نیامد صبح آن اشعار زیبا,صبح آن اشعار ناب!
شب نشینان نیم مایوس و بقیه غرق خواب
مابقی در بزم ظلمت,مست از جام شراب!
این چنین شد ,
دست هایت چون بتی در ذهن مردم جا گرفت
شب که امد ظلمتش بت را شکست
و تباهی پاگرفت
مردم از سنگ و هر آنچه مانده بود
قبر خود را حفر کردند و ستم ماوا گرفت......
من به تو هشدار دادم که زمانه بی وفاست
بت پرستان راهشان از دست های تو جداست
گفته بودم دور وبر تا بیکران
آسمان غرق تباهی ،
غرق در جور و جفاست
هر چه می گفتم بیا و دست هایم را بگیر,
تو نفهمیدی،
که تنهایی در آغوش شب و ظلمت خطاست!
دست هایت را ندادی تا کنارت جان دهم
پابه پایت از غم مردم بگویم
یا برای عاشقی پیمان دهم
با دو دست تو نشد یک بار هم
کودک بی مادری را تنگ در آغوش گیرم,
نان دهم!
جا زدی!
این را نگفتی تا خودم طغیان کنم!
بی حضور دست تو,
نا مردمی ها را خودم ویران کنم!
ای عدالت دیدمت,
با دست ها در جیب ها!
در کنار جاده با سوت آهنگی زدی!
رو به من بودی و گفتی:
"دست هایت را بده!"
تا کنار دست های دیگران,
در لباس بی خیالی های انسان,تا ابد پنهان کنم............
2:47 صبح!!!
