این یک نامه ی بی مخاطب نیست
نامه ای برای او هم نیست و نه برای تو
این نامه ایست به همه ی شمایی که بودید و هستید؛ در همه ی ثانیه هایی که با نیش خندی می گذرند و ساعت هایی که سربریده می شوند
امروز از آن روز هاییست که از نوشتن می ترسم نه برای اینکه عهدی باشد در ننوشتنم یا سری مگو را بخواهم فاش کنم,نه!تنها برای اینکه می ترسم واژه ای؛ کسی؛ حرفی؛ از قلم بیفتد در آخرین نامه.......
شاید نباید به این سرعت فاش می کردم که این آخرین پست وبلاگ هویت است و..........
آری این آخرین پست است و می دانم که این آخرین بودن همچنان که دل خیلی ها را می شکند برای برخی هم شادی آفرین است.کسانی چون دوست عزیز و همیشه خشمگینم روشنک که نمی دانم چگونه مرا بهتر از خودم می شناسد.چگونه بر انسان نبودنم صحه می گذارد بی آنکه حتی نام واقعی ام را بداند و یا حتی هیچ چیز دیگری درباره ی فکر و زندگی و گذشته و آینده ام
خودم هم خودم را خوب نمی شناسم اما بیشتر اطرافیانم مرا دخترکی لوس؛ مغرور و لجباز ؛فوق العاده احساساتی و باهوش می پندارند
گفته می شود که در برخورد اول معمولا انرژی منفی ساطع می کنم و بیش ار اندازه خودرایم وهمچنین می گویند که دختری بسیار بسیار مهربان و صادقم مثل کف دست!!!!!!!!!!
نمی دانم اما تا جایی که به خاطر دارم در زندگی دروغ نگفته ام و. هر جا هم جمله ای ادا کرده ام که بویی از دورغ داشته به سبک کلیساهای کاتولیک با اعتراف مستقیم به عذاب وجدانم پایان داده ام.2 بار در زندگی تقلب کرده ام یکبار کلاس پنجم ابتدایی و بار دیگر سال اول دانشگاه ؛ هر دو بار قصدم کمک بود و هر دو بار به خاطر ناشی بودن به دام افتاده ام!!!!
وقتی می گویم برای انسان می نویسم هدفم غرق شدن در واژه هاییست که حس می کنم خیلی وقت است گمشان کرده ام طوری که زندگی بدون برخی چون دروغ(آنطور که من تجربه می کنم)زجر آور ترین کار ممکن شده
و یا نبودن در بحث های دخترانه و زنانه و شنیدن و گفتن و خندیدن به این وآن محال؛ و نشانه ی منزوی بودن و اجتماعی نبودن.....
بدی هایم را می شناسم اما خوب فرق است بین دانستن یک چیز و داشتن اراده و منطق کافی برای عوض کردن یک خصلت و من متاسفانه هنوز پر از اشتباهم..........
روشنک جان این تکه از نامه را خطاب به تو دوست خوبم می نویسم که گهگاه لحن شیطنت خنده هایت را هم در نوشته هایت باز تاب می دهی و انصافا خوب حمله می کنی اما به کی و چرا من هنوز نمی دانم!!!؟
شاید تعداد آدم هایی که دوست بدارم و دوست خطاب کنم از ظرفیت دوستی ها و دوست داشتن های بقیه ی انسان های اطرافم به مراتب بیشتر باشد اما این را هم نیک میدانم که در برابر هر بار استفاده ی این واژه تعهدیست به معنی" تا پای توان در کنارت می ایستم...."سعی می کنم اما می دانم که همیشه نتوانسته ام باشم و بایستم اما با تمام وجود سعی میکنم...........
علی عزیزم در آخرین پست پیش از سال نو در سبکی زیبا همه ی دوستان و اطافیانش را با جمله ای به جشن بهار میهمان کرده بود حال من هم در آخرین پست هویت چنین می کنم.و اولین برای خود اوست به پاس حضورش و صبرش در همه ی لحظه هایی که کسی نبود برای شنیدن و کسی نبود برای پاک کردن قطره هایی که بی امان می ریخت و البته آهنگ های زیبایی که در هویت مهمانمان می کرد........
مریم من؛ نازنینی که بی او حتی نفس کشیدن برایم مقدور نبوده و همیشه بوده و هست و امیدوارم که باشد......
شادی دوست خوبی که زیاد نیست می شناسمش ولی انگار که قرن هاست.....
نیما.....کسی که در عین خوبی بیش از هر کس می تواند آرامشت را با خشم جایگزین کند!!!شاید مثل یک شاخه گل سرخ؟!........
البرز کسی که اگر نبود شاید کسی چون من هیچ گاه معنی وطن پرستی بدور از نژاد پرستی را در بین دوستان پان ایرانیست باور نمی کرد..........
دامون دوست معما صفت من که همیشه مهربانانه هست نمی دانی از کجا می آید و چطور اما همیشه هست....
وارطان عزیزکه هر از چند گاهی سرکی هم به سرای ما میزند و شهاب صفت دوباره تا صدها سال بعد ناپدید می شود!مرد سیاسی گرفتار.............
پوتین:نمی دانم چه می توان گفت اما اگر قرار به لینک بود فکر می کنم باید تمامی مطالبش را لینک می کردم.......
سعاد:دوست مهربان من که نمی داند چگونه خوبی هایش را عشقش را قسمت کند.و گهگاه از زیاد خوب بودن ضربه می خورد.......
سهند:...........!!!دوستی که همیشه هست جز زمانی که بیشتر از همیشه باید باشد!!!!!!!!!!
انوش:پزشکی که شاعر بود یا شاعری که عاشق بود یا.....مرا یاد شهریار می اندازد......
علی کسی که کوچک نبود!! کم حرف می زند ولی مرا از خودم هم بهتر می شناسد چگونه؟نمی دانم!!!!
ولید:می گویند آدم های احساساتی و صادق به سزعت بر شخصیت اطرافیانشان سیطره می یابند و همه را خوب می شناسند.اما ولید از آن دسته معماهای بسیار دوست داشتنیست که نمی توان گشود وشناخت......
عادل:چیزی فراتر از یک همکار و همفکر سیاسی خوب شاید معنای گم شده ی یک دوست در منتهای واژه.....
محمد عزیز و مهربانم کسی که واژه ی برادر را شایسته است نه به سبک خطابه های اسلامی تنها به دلیل عشق سرشاری که چون برادری واقعی نسبت به او دارم.......
گاهی دلم برای خودم!!من هم همین طور خیلی وقت ها دلم برای خودم،آقای مقدم.......!جز معدود کسانی که با رفتنشان از دایره ی وبلاگ نویسان کثرت اندوه را حس کردم
هدیه ی عزیزم که خیلی وقت بود نبود و حالا که هست انگار که نیست اما روزگاری را به خاطر دارم که بودیم و بود و......
سعید:واژه مثل شعر........
مسعود:دوستی که فکر می کردم محکم تر از من ایستاده.............
سجاد:کسی که همیشه پر از سوال است پر از حرف و دلیل و پر از ایده
نسیم:به تمام معنا سیاستمدار وروشن فکر کسی که خیلی بیش از سنش می داند
و....................
خیلی ها که هستند و خیلی ها که بودند و.....
می دانم که زیاد جا انداخته ام شب است و من خسته و ذهنم درگیر .........
می خواستم راجع به انرژی هسته ای بنویسم و بگویم که فکر می کنم که حق مسلم چیز خوبیست اما حقی مسلم است و جنبشی چون ملی شدن صنعت نفت و کسی چون مصدق ؛ که مردمی باشد نه زیر شعار های حق و مردم و مصدق .........
کدام یک از ما روز شمار وقایع مربوط به دست یابی به حق مسلم را بی سانسور و کامل جامع شنیده و میداند؟!مصدق کجا و.........
قرار بود پستی راجع به حقوق زن بنویسم و مقاله ای که هرگز چاپ نشد در باره ی جرم زن بودن و عواقبش درباره ی ..........
راجع به فرق دوست داشتن قومیت و ملیت واینکه باید یاد بگیریم ویاد بدهیم که هم عرب باشیم و هم ایرانی......
راجع به وقایع اخیر اهواز و پست مرتبطی که عادل عزیز به نقل از روزنامه ای از آن روزنامه هایی که به قول آقایان چمدان چمدان پول می گرفتند نوشته و چه زیبا پیش بینی کرده بوده که.......
راجع به گنجی قهرمان بودن یا محکوم بودن به جرم گذشته ؟!یا سمیعی نژاد که کم مانده جرم شریکی خدا را هم برایش ببرند!!!!!!!
و در آخر راجع به خودم ؟!!شعر؟پزشکی؟سیاست؟خانواده؟!!!
و خیلی واژه ها و خیلی حرف ها اما.........
آخرین پست, آخرین واژه, آخرین حرف,تنها چند واژ] می ماند که ارزش سیاه کردن سپیدی کاغذ را دارد:
خدا عشق انسان .................................؟!!!!!!!!!!
نامه ام تمام شد و هنوز انسان درونم غوطه ور است میان بودن و نبودن به قول شعری از بانویی:
میروم اما نمی پرسم زخویش
ره کجا؟منزل کجا؟مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد،ناگه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دودست سرد خویش
روح بیتاب مرا در بر گرفت
آه...آری...این منم..اما چه سود
او که در من بود،دیگر،نیست،نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست،کیست؟
اگر پیدایش کنم و پیدایش کنیم آنگاه به واژه ای میرسیم که سالهاست پوستش را یدک می کشیم به واژه ای چون انسان........
سلام
این جیگرم بلاخره متولد شد ! به دلیل نونهال بودن این شخصیت و ضررهای فراوان کامپیوتر برای انسان (چه برسه به نوزاد) گفتم هم آپ کنم که شما از کف در بیاید !!!!!!!!!! هم چند روز بگذره تا چشمای این کوکچولوووووووووووووهه باز بشه !!!
آخی نیستی ببینی چه قدر گوگولیییییییییییییِ این بِِه بِهِ !!! الانم داره عوَع عوَع می کنه !!! ![]()
چند روز صبر کنید ، قول میدم کلی ویتامین بش بدم زود بزرگ بشه و برگرده و بازم افکار قشنگ قشنگ از خودش دروکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخی بمیرم اومدم مامانی
دختر کودک تازه متولد شده : مانی
تولدی دیگر بهاری دیگر و سالی دیگر باز به دنیا آمدم و باز این شعر زیبا در گوشم پیچید که:
امروز
سالهاست كه به دنيا نيامدهام
انقدر حال مي كنم
كه گذشته دارد مثل نفس از يادم مي رود
مادرم مي گفت من از نطفگي شاعر بودم
پدرم مي گفت:بگذار به دنيا بيايد/شايد بزرگ شود/عاشق شود/شاعري از سرش بپرد.
و من بزرگ شدم
عاشق شدم
شاعري از سرم پريد
اما به دنيا نيامدم.
...
باید از فقر بنویسم و از درد باید از خدا بنویسم و انسانی که ادعای خداییش گوش فلک را کر کرده باید از تو بنویسم و از خودم
بر این زمین داغ و آفتاب خورده ی جنوب که حتی کف کفش ها را هم ایمن نمی دارد در ازدهام جمعیت تنهااااا قدم می زنم و به این فکر می کنم که سال دیگری هم گذشت
بزرگ شدم انچنان که ساقه ی پیچک کنار پارکینگ.و قد کشیدم چنان که نخلی که در کودکی با برادرم کاشتیم در سایه سار ایوان.....
فصل خرماست و دانه های طلایی بر روی خوشه های سبز لبخند می زنند.فصل داغی دیگر از راه می رسد و من هنوز در بهت زمستانم و حسرت بهار در لبخند نصفه و نیمه ی تبریک سال نو بر گوشه ی لبم خشکیده
بزرگ شدم و سال دیگری گذشت...........
و من دوباره متولد شدم متولد شدم تا باز هم گوشه ی خیبان کودکان پیچیده در لباس های ژنده و پاره نیمه خواب در اثر داروهای مخدر گدایی کننند
متولد شدم تا باز هم بوی لجن بازی های سیاسی از گند آب های قدرت بلند شود؛و توده با چشمانی خواب زده فریاد زنده باد و مرده باد سر دهد و مثل گله ای هیپنوتیزم شده؛ مرگ بر آنکه از آنان نیست زمزمه کند.........
دوباره متولد شدم تا استاد سر کلاس به خنده ای مهمانم کند و بگوید کاش نیمی از استعدادم در نوشتن را صرف درس هایم می کردم و برد آموزش نمره هایم را فریاد کند!!!!!و دیگری حتی از نوشتن مقاله های سیاسی هم بر حذرم بدارد و آرام نجوا کند که" روسای جدید مثل قبلی ها نیستند ها!!!مواظب خودت باش!!"
دوباره متولد شدم و امسال تنها تر از همه ی این 20 سال گذشته پرم.از خدا زمین هوا اسمان بدی خشم دلتنگی از بادبادک های رقصان و طناب های بلندشان که به زمین می بنددشان از بوی صبور در ظهر های داغ .از حرف ها و حساب ها و بازی های سیاسی ککه به تازگی تنها به لبخندی مهمانشان می کنم یا دلهره ای برای دوستی....
دوباره متولد شدم و هستم و کسی نیست که بداند چرا چه طور چگونه مانده ام و نفس می کشم در این منجلاب جان سوز بی رحمی که زندگی می نامندش
و چرا نوشته هایم نصفه مانده و چرا دیگر سر کلاس های قارچ و انگل شعر نمی گویم و چرا......
نفس می کشم این را نه از بالا و پایین رفتن قلبم که از احساس نبضم وقتی که دست هایم روی کاغذ می لغزد ؛می فهمم
و دو باده متولد شدم و سال دیگری هم گذشت........
پ.ن1:این مطلب را چند روز زود نوشتم به تاریخ تولدم که 27 فروزدین باشد هنوز چند روزی مانده!چه سالیست سالی که تولدت با میلاد پیغمبری مصادف باشد.بیرون می روم تا هوایی بخورم و شاید به خودم هدیه ای بدهم به بهانه ی تولدم می خواهم امروز بدی ها را نبینم اگر چهره ی زشت شهر ماتم زده بگذارد!!.چه شوخی تلخ و چه سعی بیهوده ای!!دلم برای صدای قاری نابینای خیابان امام تنگ شده........
پ.ن۲:به کتک خوردن عادت دارم اما دیدن این یکی خالی از لطف نیست!!(اسم پست اینه:خدایا نپسند که در خانه ی تزویر وریا بگشایند۱۳ فروردین)
شاید خودم را نشناختم دوباره باید بررسی کنم این موجودی بنام انسان را که در درون دارم.........
یکی دیروز داشت دفتر خاطرات دوره ی راهنماییشو(۱۲ساله شاید!)ورق می زد و به این رسید
غریبم در میان صد هزاران
نمی بینم کسی از دوستداران
وجودم را هزاران تکه کردم
ندیدم پاسخی از سوی یاران.........
و یکی به این نتیجه می رسه که تا بوده همین بوده و تا هست همین است
یکی الان حالش خیلی بده
اگه شد که حتما با اراده ی اون میشه!!!!!!!!!!
یکی پست بعدی باز خودش می شه محکم!هم جسمی و هم روحی پیدا می شه مثل قدیم با خدای آسمون بی ستاره توی شب شرجی اردیبهشت سرزمین خوز............
نظر ها باز بازه!
هر چه می خواهید بگید
فقط موقع استفاده از جملات نامربوط خواهشا اون ها رو خرج من کنید تا دست کم بعد ها بتونم بگم بم ظلم شد!!!!!!!!!
پ.ن۱:به خداوندی خدا من الان چندین روزه تب شدید دارم و متاسفانه قطع هم نمی شه!حالا باور نکنید!!!!!!!
ادامه مطلب
یک بغض ،یک عبور،یک غروب،یک سکوت......
رویا یی نیست.......
حرف هایم باقیست
واژه هایم مانده
در سکوت بغضم،
گریه هم جامانده
چشم هایم لبریز
جمله هایم سرریز،
شعر ها ممنوعه
قصه ها ناخوانده!
روز ها کوشیدم
بزر جان بفشانم
عشق را سر گیرم
همچو انسان مانم
عاقبت اما چه،
از خودم هم رانده،
با خودم می جنگم
خسته ودرمانده!
کودکی عریانم
بی کس وبی یاور،
دوستان دورادور،
از رقیبان بدتر!!
دستهاشان خنجر،
چشم هاشان با من!!
جز تنم چیزی نیست،
بزنید
این هم تن..............
پ.ن۱:شعر حاصل یک ربع ساعت اشک است،بی ویرایش یا حتی ذره ای فکر،اگر ایرادی دارد ، ببخشید!!
پ.ن۲:کمی دلم گرفته
پ.ن۳:شاید چند وقتی حس بودن و نوشتن نیابم
پ.ن۴:کمی بیش از کمی حالم خوب نیست!!!جسمی روحی!اجتماعی!خانوادگی !سیاسی!وقتی می لرزم به تمام معنا از پا در می آیم!
محدود کردن کامنت های هویت تنها و تنها به خاطر این بود که..........
به آنچه نیستم متهمم نکنید
کما اینکه من تمام کامنت هایی را که در آنها از واژه های نامربوط استفاده نشده باشد را تایید می کنم
کمی بیش از کمی .......................