تبليغاتX
یک انسان !
دموکراسی در بستر دین رحمانی

 

            ديروز ،   ۲۵  آبان ،  تولدم  بود  .

 وظيفه دونستم از اين طريق از همه ي دوستاني که نه تنها از طريق اس ام اس ،  بلکه جديدآ 

ام ام اس  و  جي پي آر  اس و  نيز ايميل و درج در روزنامه ، تولدم رو تبريک نگفتند ، بلکه به روي مبارک هم نيوردند تشکر کرده و مراتب ذوق زدگي خودم رو  اعلام  کنم.  

ديروز  ۲۱ سال شدم و خدا رو  به جهت صحت روح و جسم  و   الطاف و عنايات اين سالها شکر گذارم.

                              

نوشته شده توسط سجاد  در ساعت 2:34 بعد از ظهر | لینک  | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

             رستگاری در هشت و بیست دقیقه  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اولین چیزی که توجهم را جلب میکند پارچه نوشته ای ست که از عقب مینی بوس دیده میشود.فاصله ام زیاد است اما میتوان حدس زد جمله ای ست که مشبه آن نماز و  وجه شبه آن رستگاری است .کمی که نزدیکتر میشوم اوضاع بنظرم غیر عادی می رسد.شاسی بلندهای پلاک نظامی و شخصی های اطراف مرا یاد تیتر های از نوروز  میندازد .اخبار حزب پادگانی .

هنوز هم با معرکه فاصله زیادی دارم اما گویا چشم هایی سر تا پایم را ورانداز میکند .به سرعت نگاه از من دور میشود و نفر پشت سر را مخاطب قرار میدهد.طولی نمیکشد که جوابش را میگیرد.ما با هم نسبتی نداریم! نزدیکتر می شوم .سر و صدا نگرانم میکند.عقب شاسی بلند ، پسر هم سن و سالی را می بینم که دست او را با دستبند به نرده های ماشین بسته اند.حس میکنم دستش درد گرفته،تلاش میکند حالت نشستنش را عوض کند تا کمتر به دستش فشار بیاید.از جوان ِ بغل دستی می خواهد کمی کنار تر برود اما چه سود دست او هم به نرده ی کناری قفل شده.

سر و صدا ها آزارم میدهد.صدای گریه است .چرخش نگاهم مینی بوس را نشانم میدهد .صدای گریه ی یکی از دختر ها قطع شد.تحرکی را حس میکنم .دختر را با صورت خیس و بینی قرمز شده می بینم که پیاده اش میکنند.دختر دیگری همراه اوست .دوستش است .گرچه به او دلداری میدهد اما خود او هم حال مساعدی ندارد.تلاشش برای پاک کردن اشک هایش بی فایده است .حالا همه ی ما میدانیم گریه کرده. رو به خانم چادری میکند :<<خانوم! غلط کردیم !.... یم !..... خوبه؟ نفهمیدیم ! خانوم غلط کردیم! >> هفت،هشت باری این جمله را تکرار میکند،بعد از چند لحظه خود را آزاد میبینند.گرچه به راهشان ادامه میدهند اما میبینم که دختر هنوز گریه میکند و دوستش....   .

این وسط زمزمه های زیر لب و بی اختیار من به مزاج کسی خوش نیامده .

صدایش را بلند میکند : برو بینم...اینجا تجمع نکن !

بی توجه ، به ساعتم نگاه می کنم  .هشت و بیست دقیقه!

تاکسی ! مستقیم!

(گشت منکرات سپاه بود... ) جواب سوال راننده را دادم که پرسید چه خبره ؟

و اینگونه ادامه دادم : دخترا توی مینی بوس ،پسر ها عقب تویوتا . . .

آه سرد راننده بیشتر حالم را میگیرد . . .

بیاد زهرا می افتم .دختر 27 ساله ای که....

با زهرا هم اینگونه کرده بودند ؟ به ضجه ها و التماس هایش توجه نکردند...؟

به چشمهای پر اشک و صورت خیس او رحم نکردند...؟در این 48 ساعت کسی بود که به او دلداری دهد؟

آنهایی که حرف از ذرة مثقال حرف می زنند با این کارها چگونه خواب بر چشمانشان میرود ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نوشته شده توسط سجاد  در ساعت 9:46 بعد از ظهر | لینک  |