یکشنبه چهاردهم اسفند 1384
این روزها که می گذرد هر روز بمبی در گوشه ای ،شعاری بر دیواری ،و یا بحثی ،حرفی، ناسزایی، در میان راهی ،توجهم را جلب می کند. تقلا می کنم تا نه حرفی بزنم و نه عکس العملی نشان دهم اما با این حال نیز به چوب بی خردی خیلی ها کبود و سیاه شده ام....
این روزها که می گذرد دوستان عرب تندرو انگ خودفروخته بودن و خائن بودن می چسبانندو دوستان غیر عرب هر آنچه از دهان مبارکشان جاری می شود نثار قوم عرب می کنند و من می مانم و حرف های خورده و گناه های مرتکب نشده!!
دیشب می خواستم مطلبی در باره ی پان عربیسم بنویسم اما واژه هایم ناخودآگاه به سمت رویارویی پان ایرانیسم و پان عربیسم رفت.نه اینکه بخواهم از جانیان کثیفی که انسانیت را زیر سوال برده اند دفاع کنم تنها برای این بود که میدانستم برای پا گرفتن دوباره ی گروهک های تندروی عرب باید دلیل های بیشتری نسبت به تحریکات خارجی وجود داشته باشد شاید دلایلی چون فقر و تبعیض و بی عدالتی و حتی اشتباهات فاحش دولتهای قبلی و فعلی چون طرح توسعه ی نیشکر که باعث حاشیه نشینی و بیخانمانی و بیکاری بسیاری از اعراب خوزستانی شد و یا دستگیری سران اصلاح طلب و مذاکره کننده ی قوم عرب که رد چهارچوب های قانونی به دنبال احقاق حقشان بودند چون یوسف عزیزی بنی طرف و دیگر هم قطارانش یا ایجاد حساسیت بر سر نامه ی منسوب به ابطحی و بعد از آن اجحاف در رسیدگی به قضیه موسوم به سید ها که فشار مالی بسیاری را بر مردم خوزستان که خود در فقر مالی دست و پا میزنند ایجاد کرد و عدم پاسخ گویی به شکایات بسیار آنها بسیاری از اعراب خوزستان الالخصوص جوانانی را که خود را زیر بار ظلم و بیعدالتی و تبعیض می دیدند بر آن داشت تا دنبال راه حل سریع تر بهتری بگردند راه حلی چون ملت واحد عربی تحت حمایت کشور هایی چون امارات و عربستان و با فشار هایی از آن سوی آبها هم جوانان تندروی عرب را به خیال خام خودشان زودتر به دروازه های بهشت موعود می رساند و هم اغواگران را صاحب قلب تپنده ی اقتصاد ایران می کرد.در بدترین شرایط و رد صورت شکست خوردن این طرخ آنها دست کم فشاری را که می خواستند بر دولت ایران اعمال کرده . برای مدتی هم که شده اوضاع را به نفع خود تغییر داده بودند و ذهن های مردم به هر حال آمادگی برای حمله های بعدی را داشت.در این بین دولت ایران به جای ریشه یابی صحیح این ماجرا ابتدا با سعی در کمرنگ نشان دادن قضیه سپس با سانسور خبری ماجرا و پس از آن با به میان کشیدن دولت های بیگانه و مبرا نشان دادن مسائل قومی در اتفاقات روی داده سعی در حل بحران داشت و سرانجام با اعدام دو تن از مظنونین نه تنها باعث بهبود اوضاع نشد بلکه برای تندروان قوم عرب قهرمان سازی کرد و شاید دید عوام عرب های ایرانی را نسبت به کورسوهای امیدی که برای بیان مطالباتشان به شیوه ی مسالمت آمیز وجود داشت،تغییر داد.در این بین با کمرنگ شدن و حتی محو شدن روشنفکران عرب در اثر سیاست های غلط دولتی و زمینه سازی بروز و ظهور افکار جدایی طلبانه و تحریک احساسات قومی،ماهیت قوم عرب ساکن خوزستان که از دیر باز جز مالکین و ساکنین این خاک بودند از عرب ایرانی به اعرابی که برای رسیدن به ملت واحد عربی تلاش می کنند در حال تغییر است و روز به روز بر جونان سرخورده و پرشوری که به این جرگه می پیوندند افزوده می شود این افراد به خیال آنکه بهترین راه رسیدن به مطالباتشان رسیدن به ملت واحد عربیست ، با فشارهای داخلی و حمایت های خارجی هر روز بمبی را در جایی نصب می کنند ویا شعاری را بر دیواری می نویسند و پرچمی را بر بامی بالا می برند. غافل از این که همه ی این کار ها جز آنکه ریشه های خشم و نفرت را در بین ساکنین عرب و غیر عرب استان شعله ور می کند و ماهیت وجودی و امنیت زندگی مسالمت آمیز و درجوار هم را برای خود و اطافیانشان به خطر می اندازد در های گفتگو و مذاکرات احتمالی را برای رسیدن به خواست های مشروع و معقولشان می بندد و به قول دوستی فراموش می کنند که زبان بمب مرگ است و جانیان وحشی ای می شوند و گهگاه یادشان می رود این بمب ها می تواند همان جوان عربی را بکشد که آنها به اسم او کار هایشان را توجیه می کنند.این روز ها که می گذرد بر خاکروبه های بی فکری های مان هر روز سر بریده یا دست شکسته ای انداخته می شود و هیچ کس هم نمی داند در این صف آرایی بی سبب به کجا می خواهیم برسیم....
پ.ن:این کامنت یکی از دوستان است که دیدم بهتر است به متن اصلی منتقل شود.پیشاپیش متذکر می شوم که ذکر این متن به معنی تایید آن نیست ...
رویا
"فکرکنم که طرح خواسته ها در چهارچوبهای غیرفراگیر، باعث بالارفتن خطرعدم تحقق آن میشود. تکیه بر قومیت(قومگرایی) و/یا جنسیت(فمنیسم) و انتصاب محرومیتها به آن خصوصیات ، قابلیت رفع مشکل را می کاهد، چونکه صفات فوق مادرزادی و لایتغیرهستند ولذا فقط چشمداشت دگرگونه شدن طرفی که مخالف انگاشته میشود را دارند،نه خود را. اما بسا مشکلات که دو یا چند طرفه هستند.
درمورد مشکلات موجود در خوزستان - که تمایل در قومی نگریستن به آن وجود دارد- سخن بسیار است.ساکنین غیر عرب زبان خوزستان ادعا میکنند که با هجوم جنگ تحمیلی نه تنها عربزبانان بومی خوزستان مهاجرت نمودند، بلکه دیگر بومیان هم(مثل لرها وبختیاریها و فارسزبانان شرکت نفت و ...) به قسمتهای داخلی تر ایران فرارکردند و به جای اعراب بومی و اینان ،مهاجرینی از استانهای جنوب عراق وارد شدند که چون شیعه و مخالف صدام بودند ، دولت مخالفتی با حضور آنها نداشت[و/یا توانایی جلوگیری از آنهارا نداشت - مثل مهاجران افغان] و این ساختمان طبیعی جمعیتی و اجتماعی جنوب غرب خوزستان را به هم زد چونکه مهاجرین تازه بر خلاف قبیله های عرب بومی خوزستان نه ریش سفیدی داشتند که نظارتی و حمایتی از آنها بکند و نه ثروت و نه تحصیلات.همیشه مهاجرتهای ناگهانی ثبات ناحیه ای را برهم میزند:مثل لبنان ، اردن و خود فلسطین که بعد از مهاجرت یهودیان ، و ورود فلسطینیان به اردن ولبنان هم در فلسطین جنگ در گرفت هم در لبنان هم در اردن (سپتامبرسیاه) .همین اتفاق حتی در حومه پاریس هم به تازگی اتفاق افتاد. گزارشی هم که در وبلاگ همسایه خواندم اشاره به شعارهای ناآرامی های خوزستان میکرد که دیدم شعارهای تظاهرکنندگان محلی (مثلا: "بالروح و بالدم نفديك يا اهواز") کاملا تیپ شعارهای عراقی ها است: صدام و اهواز را عوض کنید تا یک شعار معروف قدیمی عراق را ببینید.در جمع مشکل نه نژادی است نه زبانی بلکه به خاطر الیناسیون (بیگانه سازی) یک گروه است که محروم از امکانات اولیه میباشد.عین همین در مورد افغانهای مهاجر صحیح است : یک نفر اهل هرات نه تنها مو به مو شبیه تهرانیها است، بلکه لهجه او تا خودش نگوید که افغانی است اصلا قابل تشخیص و شناسایی برای تمایز نیست: پس مشکل نه زبان است نه هیچ چیزی غیر از دیواربلند بیگانه انگاری. بیگانه انگاری دو سو دارد: هم سوی بیگانه شناخته شونده و هم سوی بیگانه شناس. با تکیه بر قومگرایی نه تنها این فاصله کم نمیشود که بیشتر هم میشود! به نظر من تکیه به دموکراسی برای کل مردم و تمایز قائل نشدن بین آنها (حتی در طرح خواستها) لازمه دموکرات شدن یک مجموعه است : اصلا قومیت و فرقه گرایی ضد دموکراسی است زیرا هنگامی که در یک مجموعه (مثل عراق امروز) اولا خواستهای گروهها فاصله خیلی خیلی زیادی با هم داشته باشد که برآوردن خواستهای یک طرف معادل له کردن طرف دیگر باشد ، تحقق دموکراسی چیزی در حد غیرممکن مینماید و علاوه بر این تنها در این جوامع کاملا ناهمگون است که شبحی به نام "دیکتاتوری اکثریت" قابلیت خودنمایی پیدا میکند چونکه فرد عضو دموکراسی نمیتواند قومیت خود را نه انتخاب کند نه تغییر دهد و لذا اگر قوم او در اکثریت نباشند همیشه مغلوب گروههای دیگر خواهد بود : مثل اهل سنت عراق در حال حاضر! حتی جدا کردن ایشان (که آنهم کاری ضد دموکراتیک است- مثل فدرالیسم قومی کردهای عراق) به فرض اینکه نقاط جغرافیایی زندگی آنها قابل شناسایی و مرزبندی باشد ، باز هم دشمن مردمسالاری است زیرا هیچ توجیهی ندارد که مثلا فرد اهل سنتی که در استانهای سنی نشین غرب عراق زندگی میکند ، خرج گذران خود را از شیعه جنوب اخذ کند (منابع نفتی در جنوب است) ولی اگر کرد یا شعیه بخواهد که به انجا برود ویزا بخواهد یا حق رای نداشته باشد!! و بر عکس."
درمورد مشکلات موجود در خوزستان - که تمایل در قومی نگریستن به آن وجود دارد- سخن بسیار است.ساکنین غیر عرب زبان خوزستان ادعا میکنند که با هجوم جنگ تحمیلی نه تنها عربزبانان بومی خوزستان مهاجرت نمودند، بلکه دیگر بومیان هم(مثل لرها وبختیاریها و فارسزبانان شرکت نفت و ...) به قسمتهای داخلی تر ایران فرارکردند و به جای اعراب بومی و اینان ،مهاجرینی از استانهای جنوب عراق وارد شدند که چون شیعه و مخالف صدام بودند ، دولت مخالفتی با حضور آنها نداشت[و/یا توانایی جلوگیری از آنهارا نداشت - مثل مهاجران افغان] و این ساختمان طبیعی جمعیتی و اجتماعی جنوب غرب خوزستان را به هم زد چونکه مهاجرین تازه بر خلاف قبیله های عرب بومی خوزستان نه ریش سفیدی داشتند که نظارتی و حمایتی از آنها بکند و نه ثروت و نه تحصیلات.همیشه مهاجرتهای ناگهانی ثبات ناحیه ای را برهم میزند:مثل لبنان ، اردن و خود فلسطین که بعد از مهاجرت یهودیان ، و ورود فلسطینیان به اردن ولبنان هم در فلسطین جنگ در گرفت هم در لبنان هم در اردن (سپتامبرسیاه) .همین اتفاق حتی در حومه پاریس هم به تازگی اتفاق افتاد. گزارشی هم که در وبلاگ همسایه خواندم اشاره به شعارهای ناآرامی های خوزستان میکرد که دیدم شعارهای تظاهرکنندگان محلی (مثلا: "بالروح و بالدم نفديك يا اهواز") کاملا تیپ شعارهای عراقی ها است: صدام و اهواز را عوض کنید تا یک شعار معروف قدیمی عراق را ببینید.در جمع مشکل نه نژادی است نه زبانی بلکه به خاطر الیناسیون (بیگانه سازی) یک گروه است که محروم از امکانات اولیه میباشد.عین همین در مورد افغانهای مهاجر صحیح است : یک نفر اهل هرات نه تنها مو به مو شبیه تهرانیها است، بلکه لهجه او تا خودش نگوید که افغانی است اصلا قابل تشخیص و شناسایی برای تمایز نیست: پس مشکل نه زبان است نه هیچ چیزی غیر از دیواربلند بیگانه انگاری. بیگانه انگاری دو سو دارد: هم سوی بیگانه شناخته شونده و هم سوی بیگانه شناس. با تکیه بر قومگرایی نه تنها این فاصله کم نمیشود که بیشتر هم میشود! به نظر من تکیه به دموکراسی برای کل مردم و تمایز قائل نشدن بین آنها (حتی در طرح خواستها) لازمه دموکرات شدن یک مجموعه است : اصلا قومیت و فرقه گرایی ضد دموکراسی است زیرا هنگامی که در یک مجموعه (مثل عراق امروز) اولا خواستهای گروهها فاصله خیلی خیلی زیادی با هم داشته باشد که برآوردن خواستهای یک طرف معادل له کردن طرف دیگر باشد ، تحقق دموکراسی چیزی در حد غیرممکن مینماید و علاوه بر این تنها در این جوامع کاملا ناهمگون است که شبحی به نام "دیکتاتوری اکثریت" قابلیت خودنمایی پیدا میکند چونکه فرد عضو دموکراسی نمیتواند قومیت خود را نه انتخاب کند نه تغییر دهد و لذا اگر قوم او در اکثریت نباشند همیشه مغلوب گروههای دیگر خواهد بود : مثل اهل سنت عراق در حال حاضر! حتی جدا کردن ایشان (که آنهم کاری ضد دموکراتیک است- مثل فدرالیسم قومی کردهای عراق) به فرض اینکه نقاط جغرافیایی زندگی آنها قابل شناسایی و مرزبندی باشد ، باز هم دشمن مردمسالاری است زیرا هیچ توجیهی ندارد که مثلا فرد اهل سنتی که در استانهای سنی نشین غرب عراق زندگی میکند ، خرج گذران خود را از شیعه جنوب اخذ کند (منابع نفتی در جنوب است) ولی اگر کرد یا شعیه بخواهد که به انجا برود ویزا بخواهد یا حق رای نداشته باشد!! و بر عکس."
خوب این هم نظر البرز عزیز که عینا بازگو شد ولی گاه به این فکر می کنم که حیف از این واژه ها و من تو و آنها، چه سود که آسمان هنوز بوی خون و خشم و کینه دارد و دست ها ،برادری را با خنجر قسمت می کنند....
پ.ن۲:در ادامه ی مطلب بالا نظرتان را به این لینک جلب می کنم!مرسی دامون جان بابت این خبر ....
نوشته شده توسط سجاد در ساعت 12:45 بعد از ظهر | لینک
|
